› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1575

خارج ابنای جنس است آنکه موزون می‌شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ونمیشودردیف می شوددشواری درآمدنی

خارج ابنای جنس است آنکه موزون می‌شود

قطره چون گردد گهر از بحر بیرون می‌شود

با همه افسردگی گر راه فکری واکنم

جیب ما خمخانهٔ جوش فلاطون می‌شود

شبنم و گل غیر رسوایی چه دارد زین چمن

گریهٔ بیدردی ما خنده مقرون می‌شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیدردی ← بی‌دردی و بی‌حسی ماخنده مقرون ← همراه و آمیخته به خندهرسوایی ← فضیحت و آشکار شدن

خانه‌داری دیگر و صحرانوردی دیگر است

تاب دلتنگی ندارد آنکه مجنون می‌شود

خانه‌داری ← ماندن در خانه و قراردلتنگی ← اندوه و تنگدلیصحرانوردی ← بیابان‌گردی عاشقانهمجنون ← دیوانهٔ عشق

از جنونِ کر و فر، بر چرخ مَفرازید سر

کاین صدای کوه آخر گرد هامون می‌شود

صدای کوه ← پژواک و غرور کوهمَفرازید ← برمیفرازید و بلند مکنیدهامون ← دشت هموار و خاموشکر و فر ← هیاهو و ناز و جلوه

با کفن سازید پاک آلایش ننگ جسد

جامه چون شد شوخگین محتاج صابون می‌شود

آلایش ننگ ← آلودگی ننگ و عیب تنجسد ← تن خاکیشوخگین ← چرکین و آلودهکفن ← جامهٔ مرگ و پاکی

سعد اگر خوانی چه حاصل طینت منحوس را

همچنان مسخ است اگر بوزینه، میمون می‌شود

بوزینه ← میمون؛ نماد مسخسعد ← نیک‌اختر و فرخندهطینت منحوس ← سرشت شوم و بدیمنمسخ ← دگرگون‌شدن به حیوان

زین غنا‌ها آنچه خواهی از صفای دل طلب

چون به صیقل می‌رسد آیینه قارون می‌شود

صفای دل ← پاکی و روشنی دلصیقل ← جلا و صیقلی شدنغنا‌ها ← توانگری‌ها و دارایی‌هاقارون ← بسیار توانگر

بی‌تکلف نیست موقوف دو مصرع وضع بیت

چون دو در مربوط هم شد خانه موزون می‌شود

مربوط ← پیوسته و هم‌بستهمصرع ← نیم‌بیت شعرموزون ← هماهنگ و وزن‌داروضع بیت ← ساختار و ساخت بیت

بر سرم گر سایه افتد زان حنایی نقش پا

چون بهار از سایهٔ من خاک گلگون می‌شود

جهد‌ها باید که جامی زین چمن آری به دست

آب تا گل هر قدم رنگی دگر خون می‌شود

تا کیت قلقل‌نوایی‌های آهنگ شباب

ای جنون‌پیمای غفلت شیشه واژون می‌شود

آهنگ شباب ← آهنگ و شور جوانیجنون‌پیمای ← پیمایندهٔ راه جنونشیشه واژون ← شیشهٔ واژگون؛ پایان بادهقلقل‌نوایی‌های ← قلقل و نغمهٔ شراب‌نوشی

بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند

چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون می‌شود

رنگ مضمون ← ظاهر رنگین معنا؛ محو حقیقتعبارت نازک ← بیان ظریف و دقیقپوشیده ماند ← نهان و درک‌ناشده ماند
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗