› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1000

جایی که جام در دست آن مه خرام دارد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه امداردردیف دارددشواری درآمدنی

جایی که جام در دست آن مه خرام دارد

مژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد

عام است ذکر عشاق در معبد خیالش

گر برهمن نباشد بت رام رام دارد

دی آن نگار مخمور در پرده‌گردشی داشت

امروز صد خرابات مینا و جام دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخرابات ← میخانه؛ مقامِ رندیمینا ← پیالۀ میناییپرده‌گردشی ← گردش از پسِ پرده

کم‌مایگان به هر رنگ سامان انفعالند

هستی دو روزه عصیان زحمت دوام دارد

انفعالند ← شرمنده‌ و منفعل‌اندعصیان ← نافرمانیِ هستیکم‌مایگان ← سست‌مایگان؛ کم‌بضاعتان

رنگ بهار امکان ازگردش آفریدند

هر صاف در‌ثماست هر صبح شام دارد

در‌ثماست ← در پایان و تباهی استرنگ بهار امکان ← جلوۀ بهاریِ جهانِ ممکن

جز انفعال ازین بزم کام دگر مجویید

لذات عالم خواب یک احتلام دارد

بیتابی نفس‌ها عمری‌ست دارد آواز

کای صبح پرفشان باش این دشت دام دارد

ضبط نفس در این بحر جمعیت‌آفرین است

گوهر هزار قلاب مصروف‌کام دارد

جمعیت‌آفرین ← پدیدآورِ آرامشِ دلضبط نفس ← مهارِ نفس و خودداریقلاب ← قلابِ صیدمصروف‌کام ← صرف‌شده در کام‌جویی

آثار جوهر مرد پنهان نمی‌توان کرد

تیغ‌ کشیدهٔ‌ کوه ننگ از نیام دارد

تیغ‌ کشیدهٔ‌ کوه ← قلۀ کوه چون تیغِ برهنهجوهر مرد ← گوهر و ذاتِ مردانگینیام ← غلافِ شمشیر

دل را ودیعت وهم باید ز سر ادا کرد

از خلق آنچه دارد آیینه وام دارد

قلقل همین دو حرف است ای شیشه دردسر چند

چیزی بگوی و بگذر قاصد پیام دارد

قلقل ← صدایِ پوچِ شیشه

گفتم به دل که عمری‌ست ذوق وصال دارم

خندید کاین خیالت سودای خام دارد

جوش خطی‌ست بیدل پرگار مرکز حسن

دود چراغ این بزم پروانه نام دارد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗