› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 375

فال تسلیم زن و شوکت شاهی دریاب

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اهیدریابردیف دریابدشواری میانه

فال تسلیم زن و شوکت شاهی دریاب

گردنی خم کن و معراج‌کلاهی دریاب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندفال تسلیم ← فالِ سرسپاریمعراج‌کلاهی ← افتخارِ معراج از فروتنی

دام تسخیر دو عالم نفس نومیدی‌ست

ای ندامت‌زده سررشتهٔ آهی دریاب

دام تسخیر دو عالم ← دامِ تسخیرِ دو جهانسررشتهٔ آهی ← سررشتهٔ یک آه

فرصت صحبت‌گل پا به رکاب رنگ است

آرزو چند اگر هست نگاهی دریاب

صحبت‌گل ← هم‌نشینی با گلپا به رکاب رنگ ← رنگ پا در رکاب؛ زودگذر

از شبیخون خط یار نگردی غافل

هر کجا شوخی گردی‌ست سپاهی دریاب

دود پیچیدهٔ دل گرد سراغی دارد

از سویدا اثر چشم سیاهی دریاب

تا کی ای پای طلب زحمت جولان دادن

طوف آسودگی آبله‌گاهی دریاب

آبله‌گاهی ← جایِ آبله‌پای؛ منزلِ رنجِ راهطوف آسودگی ← طوافِ آسایشپای طلب ← پایِ جستجو

یوسفی کن گرت اسباب مسیحایی نیست

به فلک‌گر نرسیدی بن چاهی دریاب

بن چاهی ← قعرِ چاهیمسیحایی ← معجزهٔ عیسوییوسفی کن ← چون یوسف رفتار کن

نامرادی صدف گوهر اقبال رساست

غوطه در جیب‌گدایی زن و شاهی دریاب

جیب‌گدایی ← جیب فقر و گداییصدف گوهر اقبال ← پوستهٔ دربرگیرندهٔ گوهر سعادتغوطه ← فرو رفتن، غوطه‌ورینامرادی ← ناکامی، برآورده‌نشدن آرزو

سعل بنیاد دو عالم شدی ای آتش عشق

ماگیاهیم ز ما هم پرکاهی دریاب

ماگیاهیم ← ما گیاهیم؛ سست و ناچیزپرکاهی ← به‌اندازهٔ پرکاه؛ کمترین بهره

چه وجود وچه عدم بست وگشاد مژه است

چون شرر هر دو جهان را به نگاهی دریاب

خلوت عافیت شمع‌گداز است اینجا

پی خاکستر خودگیر و پناهی دریاب

خلوت عافیت ← گوشهٔ ایمنی و آسایششمع‌گداز ← گدازندهٔ شمع؛ خودسوز

دامن دیده به هر سرمه میالا بیدل

انتظاری شو و گرد سر راهی دریاب

انتظاری شو ← سراپا انتظار شومیالا ← میالای؛ آلوده مکنگرد سر راهی ← غبار کنار راه؛ فروتنی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗