› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1067

ما را به در دل ادب هیچکسی برد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه سیبردردیف برددشواری میانه

ما را به در دل ادب هیچکسی برد

تمثال در آیینه، ره از بی‌نفسی برد

زین دشت هوس منت سیلی نکشیدیم

خاروخس ما را عرق شرم خسی برد

بیگانهٔ عشقیم ز شغل هوسی چند

آب رخ عنقایی ما را مگسی برد

فریادکه محمل‌کش یک ناله نگشتیم

دل خون شد ودر خاک غبار جرسی برد

دور همه چون سبحه یکی کرد تسلسل

زین قافله‌ها پیش وپسی، پیش وپسی برد

آخر پی تحقیق به جایی نرساندم

بیرونم از این دشت اقامت هوسی برد

دل نیز نشد چون نفسم دام تسلی

جمعیت بالم الم بی‌قفسی برد

بیدل ثمر باغ‌کمالم چه توان کرد

پیش از همه در خاک مرا پیش رسی‌برد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
تمثال
نقش و صورتِ خیالی؛ تصویری که وهم در آینه ذهن می‌سازد.
جمعیت
گردآمدگی و یکدلی؛ نمادِ آرامشِ خاطر و تمرکزِ پریشانی‌زدوده.
محمل
کجاوهٔ شتر؛ نمادِ رحیلِ معشوق و کاروانِ هجران.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗