› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 842

به فکر دل لبم از ربط قیل و قال‌گذشت

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه الگذشتدشواری دشوارتر

به فکر دل لبم از ربط قیل و قال‌گذشت

چسان نفس‌کشم آیینه در خیال گذشت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآیینه در خیال ← آیینه در پندار

کجاست‌تاب ز خود رفتنی که چون یاقوت

به عرض‌گردش رنگم هزار سال‌گذشت

ز خود رفتنی ← بی‌خودی

بهار یأس ز سامان بی‌نیازیها

چه مایه داشت که بالیدن از نهال‌گذشت

بهار یأس ← شکوفایی ناامیدیسامان بی‌نیازیها ← سامان بی‌نیازی

خمی به دوش ادب بند وسیر عزت کن

ز آسمان به همین نردبان هلال‌گذشت

خمی به دوش ← خم بر دوش

طریق فقر، جنون تازی دگر دارد

دلیل حاجت و می‌باید از سوال گذشت

جنون تازی ← دیوانگی تازندهدلیل حاجت ← راهنمای نیازفقر ← فقر عرفانی

عرق ز جبههٔ ما بی‌فنا نشد زایل

فغان که عمر چو شبنم به انفعال‌گذشت

جبههٔ ما ← پیشانی ما

زهیچ جلوه به تحقیق چشم نگشودیم

شهود آینه در عالم مثال‌گذشت

شهود ← رؤیت باطنی

خمش نوایی موج تکلم از لب یار

اشارتی‌ست که نتوان ازین زلال گذشت

زلال ← آب زلال سخنموج تکلم ← موج سخن

به عالمی که ز پرواز کار نگشاید

توان چو رنگ به سعی شکست بال‌گذشت

شکست بال‌گذشت ← با بال شکسته گذشتن

به فکرنسیهٔ موهوم نقد نیز نماند

مپرس در غم مستقبلم چه حال‌گذشت

نقد ← حاضر، موجود

دلم ز خجلت بی‌ظرفی آب شد بیدل

به یاد باده‌تریها ازین سفال‌گذشت

باده‌تریها ← تازگی‌های شراببی‌ظرفی ← بی‌ظرفیتی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗