در طلبت شب چه جنونها گذشت
در طلبت شب چه جنونها گذشت
کز سر شمع آبلهٔ پا گذشت
جهل، خرد پخت و به معموره ریخت
عقل جنون کرد و ز صحرا گذشت
نقش نگین داشت کمال هوس
اسم بجا ماند و مسما گذشت
خلق خیالات بر افلاک برد
از سر این بام هواها گذشت
پِیسِپَر عجز، چه نازد به جاه؟
آبله از خاک چه بالا گذشت
جوش نفس بود، می اعتبار
قُلقُلکی کرد و ز مینا گذشت
چون شرر کاغذ آتش زده
فرصت ما از نظر ما گذشت
سعی تکوپو، همه را محو کرد
رنگ روانی ز ثریا گذشت
چون شب و روز است تلاش همه
در نگذشت آنکه ز اینجا گذشت
خط جبین فهم به فردا گماشت
خامه بر این صفحه چلیپا گذشت
خامشیام زندهٔ جاوید کرد
کم نفسیها ز مسیحا گذشت
ضبط نفس طرفه پلی داشتهست
قطره به این جهد، ز دریا گذشت
قافلهسالار توهم مباش
هر کس از این بادیه تنها گذشت
فرصت دیدار وفایی نداشت
آمده بود آینه، اما گذشت
با دم شمشیر قضا چاره چیست؟
دم مزن آبی که ز سرها گذشت
بیدل از این مایه که جز باد نیست
عمر در اندیشهٔ سودا گذشت
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.