› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 668

درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نستدشواری دشوارتر

درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست

خانه تاریک است اگر شمع تأمل روشنست

چیست نقد شعله غیرز سعی خاکستر شدن

سال و ماه زندگانی مدت جان‌کندنست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجان‌کندنست ← رنج جان‌فرسا استخاکستر شدن ← به خاکستر تبدیل‌گشتننقد شعله ← حقیقت و حاصل آتش

دل به سعی‌گریهٔ سرشار روشن کرده‌ایم

این چراغ بیکسی را اشک حسرت روغن‌ست

اشک حسرت ← اشک دریغ و افسوسروغن‌ست ← سوخت و روغن چراغ استچراغ بیکسی ← چراغ تنهایی

خامکار الفت داغ محبت نیستم

همچو آتش سوختن از پیکر من روشنست

الفت داغ ← خوی‌گیری با سوز عشقخامکار ← ناآزموده و تازه‌کارروشنست ← آشکار و طبیعی است

ساغر عشرتگه می‌گیرد، که در بزم بهار

همچو مینا شاخ‌گل امروز خون درگردنست

خون درگردنست ← خون در گردن دارد؛ قربانیساغر ← پیمانهٔ شرابعشرتگه ← جای عیش و خوشیمینا ← شیشهٔ مینا؛ جام شراب

ننگ تصویریم از ما، جرأت جولان مخواه

اینقدرها بس که پای ما برون دامنست

هیچکس بر معنی مکتوب شوق‌آگاه نیست

ورنه جای نامه پیش یارما را خواندن ست

خواندن ست ← خوانده‌شدن ما استشوق‌آگاه ← آگاه از اشتیاق

نور بینش جمله صرف عیب‌پوشی کرده‌ایم

شوخی نظارهٔ ما تار چشم سوزن‌ست

عیب‌پوشی ← پوشاندن عیب دیگراننور بینش ← روشنایی ادراک

طبع روشنیم دهد از دست، ربط خامشی

ازپی حبس نفس آیینه حصن آهن‌ست

حبس نفس ← بازداشتن نفس و خودحصن آهن‌ست ← دژ آهنین استربط خامشی ← پیوند سکوت

بشکنم دل تا شوم با رمز تحقیق آشنا

شخص هم عکس است تا آیینه در دست منست

ضبط بیباکی‌ست در کیش جنون ترک ادب

بی‌گریبان دست من پای برون از دامنست

جز تأمل نیست بیدل مانع شوق طلب

رشتهٔ این ره اگر دارد گره، استادنست

استادنست ← ایستادن و توقف استتأمل ← درنگ و اندیشیدنشوق طلب ← اشتیاق جستن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗