› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 29

چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه ورپیداردیف پیدادشواری درآمدنی

چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا

همه به پیش خودیم اما سراب‌های ز دور پیدا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندز دور پیدا ← از راه دور نمایانسراب‌های ← نمودهای فریبندهٔ بی‌حقیقتظلمت ← تاریکی معنویغفلت ← بی‌خبری و سهل‌انگاری

فسون و افسانهٔ تو و من فشاند بر چشم و گوش دامن

غبار مجنون به دشت روشن چراغ موسی به طور پیدا

در آمد و رفت محو گشتیم و پی به جایی نبرد کوشش

رهی که کردیم چون نَفَس طی نشد به چندین عبور پیدا

عبور ← گذر و عبور مکررمحو گشتیم ← نابود و ناپدید شدیمنَفَس ← دم حیات؛ مسیر زودگذرپی به جایی نبرد ← به مقصدی نرسید

به فهم کیفیت حقیقت که راست بینش کجاست فطرت

به غیر شکل قیاس اینجا نمی‌کند چشم کور پیدا

به پا ز رفتار وا رسیدن به لب ز گفتار فهم چیدن

به پیش خود نیز کس نگردید جز به قدر ضرور پیدا

چو آینه صد جمال پنهان ز دیدهٔ بی‌نگه مبرهن

چو صبح چاک هزار کسوت ز پیکر شخص عور پیدا

اشارهٔ دستگاه خاقان، عیان ز مژگان موی چینی

گشاد و بست در سلیمان ز پردهٔ چشم مور پیدا

کمان افلاک پر بلندست از خم بازوی تضنع

بس است اگر کرد خط کشیدن ز کلک نقاش زور پیدا

تضنع ← تظاهر و ساختگیخط کشیدن ← رسم خط؛ اظهار زور هنریکلک نقاش ← قلم نقاشکمان افلاک ← قوس آسمان‌ها

چکیدن اشک ناله‌زا شد ز سجدهٔ دانه ریشه واشد

فتادگی همت‌آزما شد که عجز گم شد غرور پیدا

سجدهٔ دانه ← فرورفتن دانه در خاکفتادگی ← فروتنی و افتادگیناله‌زا ← ناله‌آورهمت‌آزما ← آزمونِ اراده و همت

نیاز و ناز کمال و نقصان ز یکدگر ظاهر و نمایان

ذکور شد از اناث عریان اناث شد از ذکور پیدا

اناث ← زنان؛ جنس مادهذکور ← مردان؛ جنس نرعریان ← برهنه و آشکارنیاز و ناز ← خواهش و ناز معشوقانه

به هم اگر چشم باز گردد قیامت آیینه‌ساز گردد

کز اعتبارات جسم خاکی چو عبرتیم از قبور پیدا

اعتبارات ← اعتبارها و نمودهای مجازیجسم خاکی ← بدن مادی خاکیقبور ← گورهاقیامت آیینه‌ساز ← رستاخیزی که همه را آیینه کند

ملایمت چون شود ستمگر ز هر درشتی‌ست سخت‌روتر

چو آب از حد برد فسردن نمی‌شود جز بلور پیدا

بلور ← شیشهٔ بلورین سختسخت‌روتر ← سخت‌چهره‌تر و بی‌انعطاف‌ترفسردن ← یخ‌بستنملایمت ← نرمی و مدارا

گذشت چندین قیامت اما در این نیستان بی‌تمیزی

ز پنبهٔ گوش‌های غافل چو نی گره کرد صور پیدا

ز انقلاب مزاج اعیان به حق امان بردن‌ست بیدل

علامت عافیت ندارد چو گردد آب از تنور پیدا

آب از تنور ← نشانهٔ شوم و نامبارکاعیان ← بزرگان یا گوهرهای وجودانقلاب مزاج ← دگرگونی طبع و حالعافیت ← سلامت و رهایی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗