دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1739
چشم وا کن شش جهت یار است و بس
چشم وا کن شش جهت یار است و بس
هر چه خواهی دید، دیدار است و بس
سبحه بر زنار وهمی بستهاند
این گره گر واشود تار است و بس
گر بلند و پست نفروشد تمیز
از زمین تا چرخ هموار است و بس
هر نفس صد رنگ بر دل میخلد
زندگانی نیش آزار است و بس
چند باید روز بازار هوس
چینیات را مو شب تار است و بس
باغ امکان نیست آگاهی ثمر
جهل تا دانش جنون کار است و بس
مبحث سود و زیان در خانه نیست
شور این سودا به بازار است و بس
کاری از تدبیر نتوان پیش برد
هر که در کار است، بیکار است و بس
دود نتوان بست بر دوش شرار
چون ز خود رستینفس بار استو بس
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبار ← بار گران و زحمتدود ← دود برخاسته از آتششرار ← جرقه و شراره
جهل ما بیدل به آگاهی نساخت
نور بر ظلمت شب تار است و بس
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- امکان
- جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- شور
- هیجان و جوش؛ نمادِ بیقراریِ عاشقانه و وجد.
- شب
- تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
- بلند
- رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
- زمین
- خاک و گستره عالمِ خاکی؛ نمادِ فروتنی و جهانِ مادی.
- دود
- بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.
- گره
- بند و پیچش؛ نمادِ مشکل، اندوهِ بسته و دشواریِ کار.
- دیدار
- رؤیت و ملاقات؛ نمادِ وصالِ معشوق و مشاهدهٔ حق.
غزلهای مرتبط