› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2173

بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یرشرمردیف شرمدشواری میانه

بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرم

بی عرق‌گل می‌کند از جبههٔ تصویر شرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتخمیر شرم ← سرشته شدنِ شرمجبههٔ تصویر ← پیشانیِ نقش و تصویرعرق‌گل ← عرقِ گل‌مانندِ شرم

در هوای ختم مقصد سرنگون تاز است مو

تا طلوع صبح پیری نیست بی‌شبگیر شرم

ختم مقصد ← پایانِ راه و مقصودسرنگون تاز ← شتابِ واژگون

می‌کند عالم تلاش آنچه نتوان برد پیش

در مزاج‌کس ندارد جوهر تاثیر شرم

جوهر تاثیر ← ذاتِ اثرگذاریمزاج‌کس ← طبع و سرشتِ کسی

شیوهٔ اهل ادب در هر صفت بی‌جرأتیست

رنگ اگر گردانده باشد نیست بی‌تقصیر شرم

بی‌تقصیر شرم ← شرمِ بی‌گناهبی‌جرأتیست ← بی‌جرأتی استرنگ اگر گردانده ← اگر رنگ دگرگون کرده

لعل خوبان بوسه‌گاه حسرت پیران مباد

می‌کند آب این شکر را ز اختلاط شیر شرم

اختلاط شیر ← آمیختن با شیرِ پیریلعل خوبان ← لبِ سرخِ زیبارویان

ننگ بیکاری کسی را بی‌عرق نگذاشته‌ست

از همین خفت ز خارا می‌چکاند قیر شرم

بی‌عرق ← بی‌شرم و بی‌عرقخارا ← سنگِ سختخفت ← خواری و پستیقیر شرم ← قیرِ سیاهِ شرم

از تعلق رستن آسان نیست بی سعی جنون

بر نمی‌آید به زور خار دامنگیر شرم

تعلق رستن ← رهایی از دلبستگیخار دامنگیر ← خارِ گیرندهٔ دامنسعی جنون ← کوششِ دیوانگی

منفعل شد عشق از وضع تکلف‌های ما

دارد از تمکین مجنون نالهٔ زنجیر شرم

تمکین مجنون ← فرمان‌بریِ مجنوننالهٔ زنجیر ← صدایِ زنجیرِ جنون

زین تنک روبان نمی‌باید مروت خواستن

نیست چون آیینه درآب دم شمشیر شرم

تنک روبان ← نازک‌رویانِ بی‌شرمدرآب دم ← دمِ شمشیر در آبمروت ← مردانگی و جوانمردی

خلق غافل را همین با پوشش افتاده است کار

کاش این تدبیر‌ها را باشد از تقدیر شرم

تدبیر‌ها ← چاره‌اندیشی‌هاتقدیر ← سرنوشتِ ازلیپوشش ← ظاهر و پوشش

مفت رندان‌گر تکلف‌ها نباشد سد راه

بی ازار افتاده است از هند تا کشمیر شرم

بی ازار ← بی‌شلوار و برهنههند تا کشمیر ← از هند تا کشمیر

بیدل آن قرآن که ما درس حضورش خوانده‌ایم

متن آیاتش تحیر دارد و تفسیر شرم

تحیر ← حیرت و سرگشتگیتفسیر شرم ← شرحِ شرم‌آلود
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗