دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1780
بهار صنع چو دیدیم در سر و کارش
بهار صنع چو دیدیم در سر و کارش
به رنگ رفته نوشتم براتگلزارش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبراتگلزارش ← حواله و برات گلزارشبه رنگ رفته ← به رنگ سپریشده و رفتهبهار صنع ← بهار آفرینش
به آسمان مژهٔ من فرو نمیآید
بلند ساختهٔ حیرتیست دیوارش
رهایی از کف صیاد عشق ممکن نیست
کمند جای نفس میکشد گرفتارش
جای نفس ← بهجای دم و نفسصیاد عشق ← شکارچی عشقگرفتارش ← اسیرش
به خاک خفتهٔ دام تواضع خلقم
چو سجدهای که فتد راه در جبین زارش
جبین زارش ← پیشانی زار و نالانشدام تواضع ← دام فروتنی
به وضع خلق برآیا ز دهر گوشهگزین
گهر سریست که دربا نمیکشد بارش
دربا ← دریاوضع خلق ← رفتار با مردمگوشهگزین ← گوشهنشین
ز شیخ مغز حقیقت مجو که همچو حباب
سری ندارد اگر وا کنند دستارش
حباب ← حباب آب، پوچ و توخالیدستارش ← عمامهاشمغز حقیقت ← حقیقت ژرف و مغز سخن
ندارد آن همه تعلیم هوش غفلت عام
به راه خفته به پا میکنند بیدارش
به راه خفته ← خفته بر راهتعلیم هوش ← آموزش هشیاریغفلت عام ← غفلت همگانی
چو شمع بلبل آن باغ بسکه عجزنماست
شکستن پر رنگ است سعی منقارش
سعی منقارش ← کوشش منقارششکستن پر ← شکستن بالعجزنماست ← ناتوانینما استپر رنگ ← بال رنگین
خرام یار ز عمر ابد نشان دارد
در آب خضر نشستهست گرد رفتارش
آب خضر ← آب حیات خضرخرام یار ← خرامانرفتن معشوقعمر ابد ← عمر جاویدانگرد رفتارش ← گرد راه رفتنش
ادب ز شرم نگه آب میشود ورنه
شنیدهایم که بیپرده است دیدارش
آب میشود ← از شرم آب میشودبیپرده ← آشکار و بیحجابدیدارش ← دیدار اونگه ← نگاه
ره جنونکدهٔ دل گرفتهای بیدل
به پا چو آبله نتوان نمود هموارش
آبله ← تاول پاجنونکدهٔ دل ← دیوانهخانهٔ دلهموارش ← صاف و هموار کردنش
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزلهای مرتبط