› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 840

فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رگذشتدشواری نسبتاً آسان

فرصت نظاره تا مژگان گشودن درگذشت

تیغ برقی بود هستی آمد و از سر گذشت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتیغ برقی ← شمشیر آذرخشفرصت نظاره ← مجال تماشا

وحشتی زین بزم چون شمعم به خاطر درگذشت

چین دامن آن قدرها موج زد کز سرگذشت

سرگذشت ← سرگذشت، گذشتچین دامن ← چین دامن

بر بنای ما فضولی خشت تمکینی نچید

آرزو چون فربهی زین پهلوی لاغر گذشت

خشت تمکینی ← خشت آرامشفربهی ← چاق‌شدن، فزونیفضولی ← فضول، بی‌جا

امتحان هرجا عیار قدر رعنایی گرفت

سرنگونی صد سر و گردن ز ما برتر گذشت

رعنایی ← زیبایی، نازسرنگونی ← سقوطعیار قدر ← سنجش ارزش

آب آب گوهر، آتش آتش یاقوت شد

هر چه آمد بر سر ما از گذشتن درگذشت

آب آب گوهر ← آب درخشش گوهرآتش یاقوت ← سرخی آتشین یاقوت

یافتم آخر ز مقصدکوشی توفیق عجز

لغزش پایی که پروازش به زیر پر گذشت

توفیق عجز ← موفقیت در ناتوانیمقصدکوشی ← کوشش برای مقصد

قدر بحر رحمت از کم‌همتی نشناختیم

از غرور خشکی دامن جبین‌ها تر گذشت

غرور خشکی ← تکبر بی‌ثمرکم‌همتی ← سستی اراده

عبرتی می‌خواست مخمور زلال زندگی

آب شد آیینه و از چشم اسکندر گذشت

اسکندر ← اسکندر و آیینهزلال زندگی ← آب زلال حیاتمخمور ← مست، خمار

مشق اسرار دبستان ادب پر نازک‌ست

نام لغزش تا نوشتی خامه از مسطر گذشت

خامه ← قلمدبستان ادب ← مدرسهٔ ادبمسطر ← خط‌کش نوشتهمشق اسرار ← تمرین رازها

می‌چکد خون دو عالم از نگاه واپسین

بیخبر از خود مگو می‌باید از دلبر گذشت

دلبر ← معشوقنگاه واپسین ← نگاه آخر

سخت بی‌رنگست شوق، از ساز وحشت‌ها مپرس

عمر پروازم به جست و جوی بال و پر گذشت

بی‌رنگست ← بی‌رنگ استساز وحشت‌ها ← ساز ترس‌ها

می‌روم بی دست و پا چون شمع و از هر عضو من

آبله گل می‌کند، تا عرضه دارد سرگذشت

آبله ← تاول، تاول پاسرگذشت ← داستان زندگی

با دل جمعم‌کنون مأیوس باید زبستن

سیر دریا دور موجی داشت از گوهر گذشت

دل جمعم‌کنون ← دل آرامم اکنونمأیوس ← ناامید

ضعف بیمار محبت تا کجا دارد اثر

ناله هم امشب به پهلوی من از بستر گذشت

بستر ← تخت بیماریبیمار محبت ← بیمار عشق

بیدل از جمعیت دل بی‌نیاز عالمم

گوهر از یک قطره پل بستن ز دریا در گذشت

جمعیت دل ← آرامش خاطرقطره پل ← قطره به‌منزلهٔ پل
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗