› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2407

از سعی ما نیامد جز زور در گریبان

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه رگریباندشواری دشوار

از سعی ما نیامد جز زور در گریبان

چون شمع قطع کردیم شب تا سحر گریبان

در جستجوی مقصود نتوان به هرزه فرسود

از عالم خیالات دارد خبر گریبان

بلبل گر از دل جمع احرام بیضه بندی

فکر یقین ندارد جز زیر پر گریبان

خلقی‌گذشت ازین دشت نامحرم حلاوت

هر چند پیش پا داشت چون نیشکر گریبان

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندنامحرم حلاوت ← بیگانه از شیرینینیشکر ← نیشکرگریبان ← یقه

بیرون خانمان‌ها آغوش عشق بازست

مجنون نمی‌فروشد بر بام و در گریبان

خانمان‌ها ← خانه‌ها و زندگی‌هامجنون ← مجنونِ عامریگریبان ← یقه؛ نشانهٔ عشق

صبح بهار امکان سامانش این قدر نیست

گر ذوق سیر باشد از ما به بر گریبان

شرم حضور دل برد از طبع ما فضولی

سر ناکجا فزازد موج‌گهرگریبان

شرم حضور ← شرمِ حضورفضولی ← مداخله و فضولیناکجا ← ناکجاآباد

چون گل ازین گلستان دیوانه‌ها گذشتند

چاکی به سینه مانده‌ست با ما ز هر گریبان

دیوانه‌ها ← عاشقانِ دیوانهچاکی ← شکافیگریبان ← یقه

زین دشت و در بهم چین دامان جهد و خوش باش

ما کسوت خیالیم پا تا به سر گریبان

آن کیست باز دارد ما را ز هرزه تازی

دامان وحشت شمع گیرد مگر گریبان

سر در هوا فشردیم راهی به دل نبردیم

پر بی تمیز مردیم آیینه در گریبان

آیینه در گریبان ← آیینه در یقه؛ بی‌فایدهبی تمیز ← بی‌تشخیصسر در هوا ← سر به هوا؛ مغرور

فریاد یک تامل راهم به دل ندادند

بر آسمان گشودیم چندین سحر گریبان

سر رشتهٔ مقاصد در دست سعی کس نیست

خواهی به دامن آوبز خواهی بدر گریبان

آوبز ← بیاویزبدر ← بیرون آرسر رشتهٔ مقاصد ← سررشتهٔ هدف‌ها

فطرت به پستی افتاد زین دشت و درنوردی

از دامن و کمر بود برجسته‌تر گریبان

دشت و درنوردی ← پیمودنِ دشت و درفطرت ← سرشتگریبان ← یقه؛ نمادِ ظاهر

تا سر به امن دزدم بیدل ز چنگ آفات

جز در ته زمین نیست جای دگر گریبان

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗