› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 522

خنده صبحی‌ست که در بندگریبان‌گل است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه انگلاستردیف استدشواری دشوار

خنده صبحی‌ست که در بندگریبان‌گل است

عیش موجی‌ست که سرگشتهٔ توفان‌گل است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبندگریبان‌گل ← بند گریبان گلتوفان‌گل ← طوفان گلخنده صبحی‌ست ← خنده چون صبح است

غنچه را بوی دل‌افزا سخن زیرلبی‌ست

خلق خوش ابجد طفلان دبستان‌گل است

ابجد ← الفبای آغازینخلق خوش ← خوی نیکودبستان‌گل ← مکتب گلدل‌افزا ← دل‌افزا و فرح‌بخشسخن زیرلبی‌ست ← سخن درگوشی است

محو رنگینی گلزار تماشای توام

از نگه تا مژه‌ام عرض خیابان گل است

بسکه صد رنگ جنون زنده شد از بوی بهار

دم عیسی خجل از جنبش دامان‌گل است

در گلستان وفا سعی کسی ضایع نیست

رنگ هم گر رود از خود پی سامان‌گل است

رود از خود ← از خود بی‌خود شودسعی ← کوششپی سامان‌گل ← در پی سامان گلگلستان وفا ← گلستان وفاداری

عالمی چشم به گرد رم ما روشن کرد

دم صبح، آینه‌پرداز چراغان گل است

ای خوش آن دیده که در انجمن ناز و نیاز

بال بلبل به نظر دارد و حیران‌گل است

انجمن ناز ← محفل ناز و کرشمهبال بلبل ← بال و پرواز بلبلحیران‌گل ← حیران گلناز و نیاز ← کرشمه و التماس عاشقانه

دور بیهوشی‌‌ما را قدحی لازم نیست

گردش رنگ همان لغزش مستان‌گل است

قدحی ← جامی از شرابلغزش مستان‌گل ← لغزش مستانهٔ گلگردش رنگ ← گردش رنگ گل

غنچه‌سان غفلت ما باعث جمعیت ماست

ورنه بیداری‌گل خواب پریشان‌گل است

بیداری‌گل ← بیداری گل؛ هوشیاری ظاهریجمعیت ← آرامش و فراهم‌آمدن خاطرغنچه‌سان ← مانند غنچه بسته و خاموشپریشان‌گل ← پریشانی و پراکندگی گل

ماتم و سور جهان آینهٔ یکدگرند

مقطع آه سحر مطلع دیوان‌گل است

دیوان‌گل ← دیوان و مجموعه گلسور ← جشن و شادیمطلع ← بیت آغازین غزلمقطع ← بیت پایانی غزل

دیده‌ای واکن و نیرنگ تحیر دریاب

این‌گلستان همه یک زخم نمایان‌گل است

تحیر ← سرگشتگی و حیرانینمایان‌گل ← آشکاری و جلوه‌گری گلنیرنگ ← فریب و نمایش شگفت

بیدل ازیاد رخش غوطه به گلشن زده‌ایم

سر اندیشهٔ ما محو گریبان گل است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗