› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 172

نباشد یاد اسباب طرف وحشت‌گزینی را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ینیراردیف رادشواری دشوارتر

نباشد یاد اسباب طرف وحشت‌گزینی را

شکست دامنم بر طاق نسیان ماند چینی را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندطاق نسیان ← طاقِ فراموشیوحشت‌گزینی ← انتخابِ تنهایی و رمیدگیچینی ← ظروفِ چینیِ شکننده

ز احسان جفا تمهید گردون نیستم ایمن

که افغان کرد اگر برداشت از آهم حزینی را

احسان جفا ← نیکی‌ای که جفا می‌زایدافغان ← ناله و فریادتمهید گردون ← تدارک و نیرنگِ فلکحزینی ← اندوهگینی

محبت پیشه‌ای از نقش بی‌دردی تبرا کن

همین داغ است اگر زیبنده باشد دلنشینی را

تبرا کن ← بیزاری بجوی و دوری کندلنشینی ← دلپذیری و لطفِ نشستمحبت پیشه‌ای ← ای که پیشه‌ات محبت استنقش بی‌دردی ← نشان و صورتِ بی‌دردی

حسد تا کی تعصب چند اگر درد دلی داری

نیاز زاهدان بی‌خبر کن درد دینی را

تعصب ← سخت‌گیریِ کور و تعصبدرد دلی ← دردِ حقیقیِ دلدرد دینی ← دردِ ظاهریِ دیندارینیاز ← احتیاج و تضرع

درین گلشن چه لازم محو چندین رنگ وبوبودن

زمانی جلوهٔ آیینه کن خلوت‌گزینی را

جلوهٔ آیینه ← نمودِ آینه‌وار و روشنخلوت‌گزینی ← برگزیدنِ خلوت و عزلترنگ وبوبودن ← غرقِ رنگ و بو بودنمحو ← فانی و محو شدن

در اقران می‌شود ممتاز هر کس فطرتی دارد

بلندی نشئهٔ صاحب دماغی‌هاست بینی را

اقران ← همگنان و همتایانبینی ← بینی؛ حسِ تشخیص و شامّهصاحب دماغی‌هاست ← از آنِ اهلِ ذوق و قریحهفطرتی ← سرشت و استعدادِ ذاتینشئهٔ ← سرمستی و کیفیتِ باطنی

شرر در سنگ برق خرمن مردم نمی‌گردد

مگراز چشمت آموزدکنون سحرآفرینی را

برق خرمن ← آذرخشِ سوزانِ خرمنسحرآفرینی ← جادوآفرینی و فسون‌کاریشرر در سنگ ← جرقهٔ نهفته در سنگ

ز دل برگشته مژگانت تغافل بسته پیمانت

تبسم چیده دامانت بنازم نازنینی را

تبسم چیده دامانت ← لبخندِ دامن‌چینِ نازتغافل ← نادیده‌گیریِ عمدیز دل برگشته ← دل‌بریده و بی‌مهرنازنینی ← ناز و دلبریِ معشوق

خروش ناتوانی می‌تراود از شکست من

زبان سرمه‌آلود است موی خویش چینی را

به کمتر سعی نقش از سنگ زایل می‌توان کردن

ولیکن چاره نتوان یافتن نقش جبینی را

نشاط اینجا بهار اینجا بهشت اینجا نگار اینجا

توکز خود غافلی صرف عدم کن دوربینی را

دوربینی ← نگاهِ دوردست و غافل از خودصرف عدم کن ← خرجِ نیستی کننگار ← معشوقِ زیبا

مجو تمکین عالی فطرت از دون همتان بیدل

ثبات رنگ انجم نیست گل‌های زمینی را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗