› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 173

ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه وشماهیراردیف ماهی رادشواری درآمدنی

ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را

نمی‌باشد خبر از شورِ دریا گوشِ ماهی را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندساعد او ← ساعد و بازوی اوشورِ دریا ← غوغا و هیاهوی دریاهوش ماهی ← هوش و حسِ ماهیگوشِ ماهی ← گوشِ ماهی؛ ناشنوا از غوغا

نفس دزدیدنم در شور امکان ریشه‌ها دارد

زبان با موج می‌جوشد لبِ خاموشِ ماهی را

شور امکان ← غوغای عالمِ وجودلبِ خاموشِ ماهی ← لبِ بی‌سخنِ ماهینفس دزدیدنم ← آهسته‌دم زدن و دم‌نهفتن

ز دم‌سردی دوران کم نگردد گرمی دل‌ها

فسردن مشکل است از آب دریا جوش ماهی را

جوش ماهی ← تپش و گرمیِ ماهیدم‌سردی ← سردیِ نفس و بی‌مهریفسردن ← یخ‌بستن و سرد شدن

حریصان را نباشد محنت از حمالی دنیا

گرانی کم رسد از بار درهم دوش ماهی را

بار درهم ← بارِ زر و سکهحریصان ← آزمندانحمالی دنیا ← باری‌کشیِ دنیادوش ماهی ← شانهٔ ماهی

به جای استخوان از پیکر اینجا تیر می‌‌روید

سراغ عافیت‌ِ کو وضعِ جوشن‌پوشِ ماهی را

تیر می‌‌روید ← تیر از تن می‌رویدجوشن‌پوشِ ماهی ← ماهیِ زره‌پوش از فلسعافیت‌ِ ← سلامت و ایمنی

غریق وصلم و شوق‌ِ کنار آواره‌ام دارد

تپیدن ناکجا وسعت دهد آغوش ماهی را

آغوش ماهی ← آغوشِ ماهی؛ فراخای آبشوق‌ِ کنار ← شوقِ ساحل و کنارغریق وصلم ← غرقِ وصال‌امناکجا ← ناکجاآباد؛ بی‌مکان

نصیحت کارگر نبود غریقِ عشق را بیدل

به دریا احتیاج در نباشد گوش ماهی را

احتیاج در ← نیاز به در و دروازهغریقِ عشق ← غرق‌شده در عشقگوش ماهی ← گوش‌ماهی؛ صدفِ بی‌نیاز از در
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
دریا
پهنه بزرگ آب؛ کنایه از گستردگی، بی‌کرانی یا اصل وحدت.
جوش
غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بی‌قراریِ عشق.
آغوش
کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗