› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 547

خنده‌ام صبحی به صد چاکِ گریبان آشناست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اناشناستردیف اشناستدشواری نسبتاً آسان

خنده‌ام صبحی به صد چاکِ گریبان آشناست

گریه سیلابی به چندین دشت و دامان آشناست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددشت و دامان ← دشت و دامنِ زمینصبحی ← چون صبح؛ خندهٔ روشنچاکِ گریبان ← شکافِ یقه از بی‌قراریگریه سیلابی ← گریهٔ سیل‌آسا

سایه‌ام را می‌توان چون زلفِ خوبان شانه کرد

بس که طبعِ من به صد فکرِ پریشان آشناست

دستم از دل برنمی‌دارد گدازِ آرزو

سیل عمری شد که با این خانه ویران آشناست

از فسونِ ناصحان بر خویش می‌لرزم چو آب

یک تنِ عریانِ من با صد زمستان آشناست

تنِ عریانِ من ← وجودِ بی‌پناه و برهنه‌امزمستان ← سرما و سختیِ پندفسونِ ناصحان ← افسون و پندِ پنددهندگان

جورِ حسن و صبرِ عاشق توأمِ یکدیگرند

با خدنگِ او دل من همچو پیکان آشناست

توأمِ یکدیگرند ← همراه و جفتِ هم‌اندجورِ حسن ← ستمِ زیباییخدنگِ او ← تیرِ اوپیکان ← نوکِ تیر

دورگردِ وصلم اما در تماشاگاهِ شوق

با دلم تیرِ نگاهش تا به مژگان آشناست

تا به مژگان ← تا حدّ مژگان؛ بسیار نزدیکتماشاگاهِ شوق ← میدانِ تماشای شوقتیرِ نگاهش ← تیرِ نگاهِ اودورگردِ وصلم ← سرگردانِ وصال‌ام

نیستم آگه چه گل می‌چینم از باغِ جنون

اینقدر دانم که دستم با گریبان آشناست

با گریبان آشناست ← دست همیشه بر گریبان استباغِ جنون ← باغِ دیوانگیِ عشق

هیچکس در بارگاهِ آگهی مردود نیست

صافیِ آیینه با گبر و مسلمان آشناست

بارگاهِ آگهی ← دربارِ معرفت و داناییصافیِ آیینه ← پاکی و زلالیِ آیینهمردود ← رانده و ردشدهگبر ← غیرمسلمان؛ زرتشتی

غرقِ دل شو تا به اسرارِ حقیقت وارسی

قعرِ این دریا همین با غوطه‌خواران آشناست

اسرارِ حقیقت ← رازهای حقیقتغرقِ دل ← غرق شدن در دلغوطه‌خواران ← غرق‌شوندگان و غوّاصانقعرِ این دریا ← ژرفای این دریاوارسی ← برسی و درآبی

ما جنون‌کاران ز طاقت یک قلم بیگانه‌ایم

سخت‌جانی با دلِ صبرآزمایان آشناست

جنون‌کاران ← اهلِ جنون و شورِ عشقسخت‌جانی ← پایداری و سخت‌جانیصبرآزمایان ← آزمودگانِ صبریک قلم بیگانه‌ایم ← یکسر بیگانه‌ایم

بزمِ وصل و هستیِ عاشق خیالی بیش نیست

قطره دست از خود بشو، هر چند توفان آشناست

بیدل این محفل نهان در گریهٔ شمع است و بس

داغِ آن زخمم که با لب‌های خندان آشناست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗