خندهام صبحی به صد چاکِ گریبان آشناست
خندهام صبحی به صد چاکِ گریبان آشناست
گریه سیلابی به چندین دشت و دامان آشناست
سایهام را میتوان چون زلفِ خوبان شانه کرد
بس که طبعِ من به صد فکرِ پریشان آشناست
دستم از دل برنمیدارد گدازِ آرزو
سیل عمری شد که با این خانه ویران آشناست
از فسونِ ناصحان بر خویش میلرزم چو آب
یک تنِ عریانِ من با صد زمستان آشناست
جورِ حسن و صبرِ عاشق توأمِ یکدیگرند
با خدنگِ او دل من همچو پیکان آشناست
دورگردِ وصلم اما در تماشاگاهِ شوق
با دلم تیرِ نگاهش تا به مژگان آشناست
نیستم آگه چه گل میچینم از باغِ جنون
اینقدر دانم که دستم با گریبان آشناست
هیچکس در بارگاهِ آگهی مردود نیست
صافیِ آیینه با گبر و مسلمان آشناست
غرقِ دل شو تا به اسرارِ حقیقت وارسی
قعرِ این دریا همین با غوطهخواران آشناست
ما جنونکاران ز طاقت یک قلم بیگانهایم
سختجانی با دلِ صبرآزمایان آشناست
بزمِ وصل و هستیِ عاشق خیالی بیش نیست
قطره دست از خود بشو، هر چند توفان آشناست
بیدل این محفل نهان در گریهٔ شمع است و بس
داغِ آن زخمم که با لبهای خندان آشناست
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- فکر
- اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.