› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2141

دل با تو سفر کرد و تهی ماند کنارم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارمدشواری دشوار

دل با تو سفر کرد و تهی ماند کنارم

اکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم

گر ناله برآیم نفس سوخته بالم

ور اشک کنم گل قدم آبله دارم

افسردگیم سوخت درین دیر ندامت

پروانهٔ بی بال و پر شمع مزارم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندافسردگیم ← افسردگی‌امبی بال و پر ← بی‌بال و پردیر ندامت ← دیر پشیمانیشمع مزارم ← شمع قبر من

فرصت ثمر منتظر لغزش پایی‌ست

سعی قدم اکنون به نفس بست مدارم

سعی قدم ← کوشش گامفرصت ثمر ← ثمرهٔ فرصتمدارم ← مدار و دایرهٔ من

چون شمع درین بزم پناهی دگرم نیست

جز گردش رنگی که قضا کرد حصارم

تا ممتحن طاقتم از خود به در آرد

چون اشک خم یک مژه کافیست فشارم

خم یک مژه ← خم یک مژهطاقتم ← طاقت منفشارم ← فشردن منممتحن ← آزمایش‌کننده

زین ساز تحیر تپش نبض خیالم

با جان نفس سوختهٔ جسم نزارم

جسم نزارم ← جسم نحیف منساز تحیر ← ساز حیرتنبض خیالم ← نبض خیال من

نزدیکی من می‌کند از دور سیاهی

چون نغمه به هر رنگ چراغ شب تارم

هر چند سرشکم همه تن لیک چه حاصل

ابری نشدم تا روم و پیش تو بارم

بخت سیهم باب حضوری نپسندد

تا در چمنت یک دو سه‌گل آینه‌کارم

آینه‌کارم ← آینه‌گر و آینه‌سازمباب حضوری ← درِ حضوربخت سیهم ← بخت سیاه منچمنت ← چمن تو

دل عافیت اندیش و جهان محشر آفات

کو طاق درستی که بر آن شیشه‌گذارم

شیشه‌گذارم ← شیشه بگذارمطاق درستی ← طاقچهٔ سلامتعافیت اندیش ← عافیت‌جومحشر آفات ← محشر آفات

رحم‌ست به حال من گم کرده حقیقت

آیینهٔ خورشیدم و با سایه دچارم

آیینهٔ خورشیدم ← آینهٔ خورشیدمدچارم ← گرفتارمگم کرده حقیقت ← حقیقت‌گم‌کرده

ای نشئهٔ تسکین طلبان گردش جامی

کز خویش نمی‌کرد چو خمیازه خمارم

نقد نفس ذره ز خورشید نگاهی است

هر چند که هیچم تو فرامش مشمارم

خورشید نگاهی ← نگاه خورشیدوارذره ← ذرهٔ ناچیزفرامش مشمارم ← فراموشم مکننقد نفس ← نقد جان و هستی

گردی که به توفان رود از طرز خرامت

امید که یادت دهد از نبض قرارم

صبحی که درد سینه به گلزار خیالت

یارب که دهد عرض گریبان غبارم

در انجمن یاس چه گویم به چه شغلم

در کارگه عجز ندانم به چه کارم

انجمن یاس ← محفل ناامیدیشغلم ← کار و پیشه‌امکارگه عجز ← کارگاه ناتوانی

بارم سر خویشست به دوش که ببندم

خارم دل ریش است ز پای که برآرم

شب چاک زدم جیب و به دردی نرسیدم

نالیدم و نشنید کسی نالهٔ زارم

دل گفت به این بیکسی آخر تو چه چیزی

گفتم گلم و دور فکنده‌ست بهارم

مژگان تپش ایجاد نقط ریزی اشک‌ست

زبن خامه خطی گر بنگارم چه نگارم

بنگارم ← بنویسمتپش ایجاد ← تپش آفرینشخامه ← قلمنقط ریزی ← نقطه‌چکانی

ای انجمن ناز، تو خوش باش و طرب کن

من بیدلم و غیر دعا هیچ ندارم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗