› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 766

حایل عزم نفس‌گرد ره و فرسنگ نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

حایل عزم نفس‌گرد ره و فرسنگ نیست

مقصد دل نیست پیدا ورنه قاصد لنگ نیست

نغمه‌ها بی‌خواست می‌جوشد ز ساز ما و من

حیرت آهنگیم در آهنگ ما آهنگ نیست

در محیط از خودنمایی‌ها نمی‌گنجد حباب

گرنفس برخود نبالد گوشهٔ دل تنگ نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرخود نبالد ← به خود ننازدحباب ← حباب روی آبخودنمایی‌ها ← جلوه‌فروشی‌هامحیط ← اقیانوس

سکتهٔ صد مصرع موجست تمکین‌گهر

در دبستان ادب‌سنجی تأمل دنگ نیست

ادب‌سنجی ← سنجش ادب و شعرتمکین‌گهر ← آرامش گوهرآسادنگ نیست ← گیج و بی‌خرد نیستسکتهٔ صد مصرع ← درنگِ صد مصرع شعر

چون طبایع خورد برهم غیرت انشا می‌کند

صلح‌گربریک نسق باشد شرر در سنگ نیست

خورد برهم ← برخورد کنندشرر در سنگ ← جرقه در سنگطبایع ← سرشت‌ها و طبع‌هاغیرت انشا ← غیرت آفرینشنسق ← سامان یکسان

مایه این صوم و صلات آنگاه سودای بهشت

می‌شود معلوم زاهد جز دکان بنگ نیست

دکان بنگ ← دکان بنگ؛ تجارت توهمسودای بهشت ← هوس بهشتصوم و صلات ← روزه و نماز

بیش ازین برخود مچین پست وبلند اعتبار

جز سروپایی که داری افسر و اورنگ نیست

افسر و اورنگ ← تاج و تختسروپایی ← سر و پای وجودتپست وبلند اعتبار ← بالا و پایین آبرو

نام اگر آیینه خواهد، جوهر تمثال کو

عالم تصویر عنقاییم ما را رنگ نیست

تیره می‌سوزی چرا ای شمع نزدیک است صبح

تاشب است‌آیینهٔ خورشید هم بی‌زنگ نیست

بی‌زنگ نیست ← بی‌زنگار نیستتیره می‌سوزی ← تیره و کم‌فروغ می‌سوزی

خواه عریان جلوه‌گر شو، خواه مستوری‌گزین

هر چه باداباد درکار است، اینجا ننگ نیست

باداباد ← هر چه پیش آیدجلوه‌گر ← نمایان و خودنماعریان ← برهنه و آشکارمستوری‌گزین ← پرده‌پوشی اختیار کنننگ ← شرم و عیب

بیدل از طاقت جهانی را به خود کردی طرف

با ضعیفی‌گرتوانی صلح‌کردن جنگ نیست

صلح‌کردن ← آشتی کردنطاقت ← توان و تاب‌آوریطرف ← حریف و طرفِ نزاع
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗