حایل عزم نفسگرد ره و فرسنگ نیست
حایل عزم نفسگرد ره و فرسنگ نیست
مقصد دل نیست پیدا ورنه قاصد لنگ نیست
نغمهها بیخواست میجوشد ز ساز ما و من
حیرت آهنگیم در آهنگ ما آهنگ نیست
در محیط از خودنماییها نمیگنجد حباب
گرنفس برخود نبالد گوشهٔ دل تنگ نیست
سکتهٔ صد مصرع موجست تمکینگهر
در دبستان ادبسنجی تأمل دنگ نیست
چون طبایع خورد برهم غیرت انشا میکند
صلحگربریک نسق باشد شرر در سنگ نیست
مایه این صوم و صلات آنگاه سودای بهشت
میشود معلوم زاهد جز دکان بنگ نیست
بیش ازین برخود مچین پست وبلند اعتبار
جز سروپایی که داری افسر و اورنگ نیست
نام اگر آیینه خواهد، جوهر تمثال کو
عالم تصویر عنقاییم ما را رنگ نیست
تیره میسوزی چرا ای شمع نزدیک است صبح
تاشب استآیینهٔ خورشید هم بیزنگ نیست
خواه عریان جلوهگر شو، خواه مستوریگزین
هر چه باداباد درکار است، اینجا ننگ نیست
بیدل از طاقت جهانی را به خود کردی طرف
با ضعیفیگرتوانی صلحکردن جنگ نیست
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- ننگ
- عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
- پیدا
- آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.