دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1219
بی زنگ درین محفل آیینه نمیباشد
بی زنگ درین محفل آیینه نمیباشد
آن دل که تهی باشد از کینه نمیباشد
هر جلوه که در پیش است گردش به قفا دریاب
فردایی این عالم بیدینه نمیباشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیدینه ← بیدیروز؛ بیگذشتهجلوه ← ظهور و نمایش زیباییفردایی ← وابسته به فردا و آیندهقفا ← پشت سر
مجنون به که دل بندد، حسرت به چه پیوندد
در کسوت عریانی این پینه نمیباشد
مجنون ← عاشق دیوانهوشپینه ← وصله پارچهکسوت عریانی ← جامه برهنگی؛ فقر مطلق
حیف است کشد فرصت دردسر مخموری
در هفتهٔ میخواران آدینه نمیباشد
آدینه ← جمعه؛ روز تعطیلمخموری ← خماری پس از مستیمیخواران ← بادهنوشان
یک ریش به صد کوثر ارزان نکنی زاهد
در چارسوی جنت پشمینه نمیباشد
یاران مژه بردارید مفت است فلکتازی
این منظر حیرت را یک زینه نمیباشد
درکارگه تجدید یکدست چمنسازیست
تقویم بهار اینجا پارینه نمیباشد
تقویم بهار ← نظام و گاهِ بهارپارینه ← کهنه؛ متعلق به پارسالچمنسازیست ← آراستن سبزه و باغ است
هر گوهر ازین دریا دارد صدف دیگر
دل در کف دلدار است در سینه نمیباشد
گر اهل سخن بیدل سامان غنا خواهند
چون نسخهٔ اشعارت گنجینه نمیباشد
سامان غنا ← اسباب توانگری و مایهنسخهٔ اشعارت ← مجموعه و دفتر شعرهایتگنجینه ← خزانه گرانبها
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- محفل
- انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوهگاهِ شمعِ معشوق.
- فلک
- آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
- دریا
- پهنه بزرگ آب؛ کنایه از گستردگی، بیکرانی یا اصل وحدت.
- کف
- کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهیدستی.
- سامان
- سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
- گوهر
- مروارید درون صدف؛ نماد حقیقت پنهان و کمال نهفته.
- مجنون
- دیوانهٔ عشق؛ نمادِ عاشقِ ازخودرفته و رسوای صحرا.
غزلهای مرتبط