دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1245
رفته رفته این بزرگیها به بازی میکشد
رفته رفته این بزرگیها به بازی میکشد
ریش زاهد هر طرف آخر درازی میکشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبزرگیها ← تکبر و خودنماییهابه بازی میکشد ← به بازی و مسخرگی میکشانددرازی میکشد ← دراز میشود؛ خودنمایی میکند
اندس تا از حساب آنسوگذشتی رفتهای
دل نفس در کارگاه شیشهسازی میکشد
آنسوگذشتی ← از آن سو گذشتیاندس ← اندیس؛ شمار و حسابکارگاه شیشهسازی ← کارگاه ساخت شیشه
نی شرابی دارد این محفل نه دور ساغری
مست تا مخمور یکسر خودگدازی میکشد
خلق درکار است تا پیش افتد از دست امل
وهم میدانها به ذوق هرزه تازی میکشد
دست امل ← چنگ آرزوهرزه تازی ← تازش بیهودهوهم ← خیال واهی
میهمان عبرتی زین گرد خوان غافل مباش
آب و نان اینجا به بولی و به رازی میکشد
بولی ← بول؛ ادراررازی ← راز؛ رازی طبیگرد خوان ← گرد سفره
تا نفس باقست با آلایش افتادست کار
دیده تا دل زحمت رخت نمازی میکشد
آلایش ← آلودگیرخت نمازی ← جامهٔ نماز
شمع را دیدیم روشن شد رموز انجمن
هر سر اینجا آفت گردون فرازی میکشد
آفت گردون ← بلای فلکرموز انجمن ← رمزهای محفلفرازی میکشد ← بلندی و سربلندی میجوید
پاس آب رو غنیمت دان که گل هم در چمن
ازکمآبی خجلت رنگ پیازی میکشد
رنگ پیازی ← رنگ پریدهٔ پیازیپاس آب رو ← نگهداری آبرو
صورت آفاق اگر آشفته دیدی دم مزن
بیدل این تصویر کلک بینیازی میکشد
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- محفل
- انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوهگاهِ شمعِ معشوق.
غزلهای مرتبط