› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 718

درین گلشن دو روزت خنده‌کاریست

وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه اریستدشواری دشوارتر

درین گلشن دو روزت خنده‌کاریست

مبادا غره‌گردی گل بهاری‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخنده‌کاریست ← مجال خنده و شادی استغره‌گردی ← مغرور مشو

بر افشان بر هوس دامان‌و بگذر

که در جیب نفس نقد نثاری‌ست

بر افشان ← بیفشان و بتکانجیب نفس ← جیبِ جان و هستینقد نثاری‌ست ← سکهٔ نثار و پاشیدنی است

هم از بست وگشاد چشم دریاب

که اجزای جهان لیل و نهاری‌ست

بست وگشاد ← باز و بسته شدنلیل و نهاری‌ست ← شب و روز است

ودیعت‌ها ز سر باید ادا کرد

به ره‌گر پاگذاری حقگزاری‌ست

ادا کرد ← بازپس دادنحقگزاری‌ست ← ادای حق استودیعت‌ها ← امانت‌ها

حریف پاکبازان وفا باش

که جز سر هر چه بازی بدقماری‌ست

بدقماری‌ست ← قمار زیان‌بار استپاکبازان ← ازجان‌گذشتگان قمار عشق

به صد دست حمایت بایدت سوخت

چراغ زندگی یک سر چناری‌ست

دست حمایت ← دست نگهداشت و پناهسر چناری‌ست ← چون سرِ چنار سوختنی است

ز خاکستر امان می‌جوید آتش

چو هستی‌ با کفن‌ جوشد حصاری‌ست

با کفن‌ جوشد ← با کفن درآمیزدحصاری‌ست ← پناه و بارو استخاکستر ← بازماندهٔ سوختن

هنوزت دیده کم دارد سفیدی

زمان وصل یوسف انتظاری‌ست

انتظاری‌ست ← سراسر انتظار استسفیدی ← سپیدی چشم از انتظاروصل یوسف ← وصال یوسف؛ تلمیح قرآنی

حذر، ای شمع از این محفل که اینجا

بقدر سر بریدن سرشماری‌ست

سر بریدن ← قطع سرسرشماری‌ست ← شمارش سرها با بریدن استمحفل ← مجلس

من و ما نسخهٔ تحقیق هستی

خطی داردکه آن لوح مزاری‌ست

لوح مزاری‌ست ← سنگِ نوشتهٔ گور استنسخهٔ تحقیق ← سند و متنِ پژوهش هستی

جهان مجنون سودای نقاب است

ازین غافل که لیلی بی‌عماری‌ست

بی‌عماری‌ست ← بی‌کجاوه و آشکار استسودای نقاب ← خیال و هوسِ پردهلیلی ← معشوقهٔ لیلی و مجنون

مباشید از خواص جاه غافل

بجنگید ای خروس آن، تاجداری‌ست

تاجداری‌ست ← تاج‌داری و سروری استخواص جاه ← ویژگی‌های مقام و جاه

وقار پیری از گردون مجویید

که طفلی عاشق دامن‌سواری‌ست

دامن‌سواری‌ست ← آویختن کودکانه به دامن استوقار پیری ← متانت و سنگینی پیریگردون ← چرخ سپهر

چه فقر وکو غنا عام است رحمت

ز خشک‌ و تر مگو چشمه‌ ساری‌ست

خشک‌ و تر ← خشک و تازه؛ همه حالغنا ← توانگریچشمه‌ ساری‌ست ← چشمهٔ روان است

غبارت چون سحرگر اوج‌گیرد

فلک‌ها پایمال خاکساری‌ست

خاکساری‌ست ← فروتنی و خاکساری استسحرگر ← چون سحرِ جادوغبارت ← غبار فروتنی‌ات

به هستی بیدل مفلس چه‌لافد

ز قلقل شیشهٔ بی‌باده عاری‌ست

عاری‌ست ← خالی و برهنه استمفلس ← تهیدست
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗