› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1023

غبار ما به جز این پر شکستنی که ندارد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه ستنیکهنداردردیف ندارددشواری میانه

غبار ما به جز این پر شکستنی که ندارد

کجا رود به امید نشستنی که ندارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندپر شکستنی ← پرِ شکستنی و ناتوان

هزار قافله پا درگل است و می‌رود از خود

به فرصت و نفس بار بستنی که ندارد

چه زخمهاکه نچیده‌ست دل به فرقت یاران

ز ناخن المی سینه خستنی که ندارد

خستنی ← مجروح‌کردنی؛ خسته‌کردنیناخن المی ← ناخنِ درد و رنج

سپند مجمر تصویر همچو من به‌که نالد

ز وحشتی که فسرده‌ست و جستنی که ندارد

سپند ← اسفند (دفع چشم‌زخم)فسرده‌ست ← منجمد و بی‌حرکت استمجمر ← آتش‌دان

گذشته است جهانی ز اوج منتظر عنقا

به بال دعوی از خویش رستنی که ندارد

بال دعوی ← بالِ ادعا و لافعنقا ← سیمرغ؛ مرغِ افسانه‌ای

اسیر حرص چه کوشش کند به ناز رهایی

بر این دکان هوس دل نبستنی که ندارد

دکان هوس ← بازار و دکانِ هوس

به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل

تعلقی که نبودش، گسستنی که ندارد

دام حیرت ← دامِ سرگشتگیفسون ← افسون؛ جادو
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
حرص
آز و طمعِ بی‌پایان؛ نمادِ بندگیِ دنیا و آفتِ جان.
عنقا
مرغِ افسانه‌ای؛ نمادِ نام‌بودنِ بی‌نشان و وجودِ نایاب.
سینه
قفسهٔ سینه؛ جایگاهِ دل و رازِ نهان.
سپند
دانه خوش‌بو که برای دفع چشم‌زخم می‌سوزانند.
قافله
کاروان؛ نمادِ گذرِ عمر و سفرِ هستی به سوی فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗