› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2722

که دم زند ز من و ما دمی که ما تو نباشی

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه اتونباشیردیف تو نباشیدشواری میانه

که دم زند ز من و ما دمی که ما تو نباشی

به این غرور که ماییم از کجا تو نباشی

نفس چو صبح زدن بی‌حضور مهر نشاید

چه زندگی‌ست کسی را که آشنا تو نباشی

ازل به یاد که باشد، ابد دل که خراشد

که بود و کیست گر آغاز و انتها تو نباشی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندابد ← بی‌پایانیازل ← بی‌آغازی؛ ازل الهیانتها ← پایانخراشد ← بخراشد؛ بیازارد

غنای موج تلافیگرش بقای محیط است

نکشت عشق کسی را که خونبها تو نباشی

بقای محیط ← ماندگاری دریاتلافیگرش ← جبران‌کنندهٔ آنخونبها ← بهای خون؛ عوض قتلغنای موج ← توانگری و بی‌نیازی موج

محیط عشق به گوشم جز این خطاب ندارد

که ای حباب چه شد جامه‌ات فنا تو نباشی

حباب ← حباب؛ وجود ناپایدارخطاب ← سخن خطاب‌گونهفنا ← نیستی و محو شدنمحیط عشق ← دریای عشق

مکش خجالت محرومی از غرور تعین

چه من چه او همه با توست اگر تو با تو نباشی

جهان پر است ز گرد عدم سراغی عنقا

تو نیز باش به رنگی که هیچ جا تو نباشی

طمع به ششجهتت بسته راه حاصل مطلب

جهان همه در باز است اگر گدا تو نباشی

حاصل مطلب ← دست‌یابی به مقصودششجهتت ← شش جهت عالم؛ همه سوطمع ← آزمندیگدا ← نیازمند و فقیر

بر این بهار چو شبنم خوش‌ست چشم گشودن

دمی که غیر عرق چیزی از حیا تو نباشی

چنین که قافلهٔ رنگ بر هواست خرامش

به رنگ شمع نگاهی که زیر پا تو نباشی

من و تو بیدل ما را به وهم چند فریبد

منی جز از تو نزیبد تویی چرا تو نباشی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗