› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1890

رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرق

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه انکندعرقردیف نکند عرقدشواری میانه

رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرق

که دل از تپش نگدازد و نگه از حیا نکند عرق

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتپش ← تپیدن دل از هیجانحیا ← شرم و آزرمشرمگین ← شرمسار و باحیاعرق ← عرق شرم و خجالتنگدازد ← ذوب و گداخته نشود

به نیاز تحفهٔ یکدلی سبقی نبرده‌ام از وفا

که ز گرمجوشی خون من به کف حیا نکند عرق

تحفهٔ یکدلی ← هدیهٔ صفا و همدلیسبقی نبرده‌ام ← پیشی نگرفته‌امکف حیا ← کف دست از شرمگرمجوشی ← شور و حرارت محبت

به لبم ز حاجت ناروا گرهی‌ست نم زدهٔ حیا

سررشتهٔ‌گله واکنم اگر آشنا نکند عرق

آشنا ← یار و محبوب آشناحاجت ناروا ← خواستهٔ ناشایستسررشتهٔ‌گله ← رشته و آغاز شکایتنم زدهٔ حیا ← گره نم‌دار از شرم

به غبار رنگ و هوای گل نگه ستمزده اشک شد

کسی اینقدر که پس هوس بدود چرا نکند عرق

ستمزده اشک ← اشک ستم‌دیده و رنجورغبار رنگ ← غبار جلوه‌های رنگینهوای گل ← میل و هوای گلپس هوس ← در پی هوس و آرزو

تب و تاب هستی منفعل سرشمع بسته به دوش من

نگشاید از دم تیغ هم گرهی که وا نکند عرق

تب و تاب ← سوز و بی‌قراریدم تیغ ← لبهٔ تیغسرشمع ← سر و فتیلهٔ شمععرق ← عرق شرم و گشایشمنفعل ← شرمسار و متأثر

الم تردد سرنگون ز تری چسان بردم برون

چو قدم نمی‌سپرم رهی که نشان پا نکند عرق

الم تردد ← درد سرگردانیتری ← رطوبت و نم اشکسرنگون ← وارونه و نگونسارنشان پا ← رد پا و اثر قدم

چو سحاب معبد آرزو دهدم نوید چه آبرو

اگر از بلندی دست من اثر دعا نکند عرق

آبرو ← حیثیت و اعتباراثر دعا ← نتیجه و نشان دعاسحاب ← ابرمعبد آرزو ← پرستشگاه آرزونوید ← مژده و وعده

چقدر ز کوشش ناتوان دهد انتظار خجالتم

که به خاک هم نرسم چو اشک اگرم وفا نکند عرق

وفا ← وفاداری و پای‌بندیکوشش ناتوان ← تلاش ضعیف و بی‌ثمر

به نفس رسیده‌ای از عدم چو سحر به جبههٔ شبنمی

خجلست زندگی از کسی که درین هوا نکند عرق

جبههٔ شبنمی ← پیشانی شبنم‌گونخجلست ← شرمسار استعدم ← نیستی و نابودگیهوا ← فضا و جو این جهان

ز نیاز بیدل و ناز او ندمد تفاوت ما و تو

اگر از طبیعت منفعل ز خودم جدا نکند عرق

تفاوت ما و تو ← فرق میان عاشق و معشوقطبیعت ← طبع و سرشتمنفعل ← شرمسار و متأثرناز او ← ناز معشوقنیاز بیدل ← فروتنی و نیاز عاشق
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗