› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1947

دل آرمیده به خون مکش ز فسون رنگ و هوای گل

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه ایگلدشواری دشوار

دل آرمیده به خون مکش ز فسون رنگ و هوای گل

ستم‌ست غنچهٔ این چمن مژه واکند به صدای گل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآرمیده به خون ← آرمیده در خونفسون رنگ ← افسونِ رنگمژه واکند ← مژگان بگشایدهوای گل ← هوس و هوای گل

به حدیقه‌ای که تبسمت فکند بساط شکفتگی

مگر از حیا عرقی کند که رسد به خنده دعای گل

بساط شکفتگی ← گستره‌ی شکفتنحدیقه‌ای ← باغیدعای گل ← دعایِ گل

به فروغ شمع صد انجمن سحری‌ست مایل این چمن

چو گلیم از برو دوش من بکشند سایه ز پای گل

سایه ز پای گل ← سایه از پای گلصد انجمن ← صد مجلسفروغ شمع ← نورِ شمعگلیم ← گلیمِ فقر

چمنی است عالم کبریا بری از کدورت ماسوا

نشود تهی به گمان ما ز هجوم رنگ تو جای گل

ز بلند و پست بساط رنگ اثری نزد در آگهی

که چه یافت سبزه کلاه سرو و چه دوخت غنچه قبای گل

چمن اثر ز نظر نهان به مآثرت که کشد عنان

ز بهار می‌طلبی نشان مگذر ز آینه‌های گل

آینه‌های گل ← آینه‌های گلمآثرت ← آثار و نشانه‌هایتکشد عنان ← مهار کشد؛ نگاه دارد

قدح شکستهٔ فرصتت چقدر شراب نفس کشد

به خمیر طینت سنگ هم زده‌اند آب بقای گل

تو به دستگاه چه آبرو ز طرب وفا کنی آرزو

که نساخت کاسهٔ رنگ و بو به مزاج خنده گدای گل

به خیال غنچه نشسته‌ام به هوای آینه بسته‌ام

ز دل شکسته کجا روم چو بهارم آبله پای‌گل

آبله پای‌گل ← تاولِ پا از راه گل، رنجِ بهارخیال غنچه ← تصور بسته و نیمه‌بازِ شکوفههوای آینه ← اشتیاقِ صافی و جلوه

بگذشت خلقی ازین چمن به نگونی قدح طرب

تو هم آبگینه به خاک نه که خم است طاق بنای گل

ندوی چو بیدل بیخبر دم پیری از پی کر و فر

که تهی‌ست قافلهٔ سحر ز متاع رنگ و درای گل

درای گل ← زنگولهٔ کاروانِ گلقافلهٔ سحر ← کاروانِ صبح و روشناییمتاع رنگ ← کالایِ جلوه و زیباییکر و فر ← هیاهو و شکوه و جلال
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗