› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2682

مکش رنج تأمل گر زیان خواهی و گر سودی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ودیدشواری دشوار

مکش رنج تأمل گر زیان خواهی و گر سودی

درنگ عالم فرصت نمی‌باشد کم از دودی

جهان یکسر قماش کارگاه صبح می‌بافد

ندارد این کتان جز خاک حسرت تاری و پودی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتاری و پودی ← تار و پودِ پارچهقماش ← پارچه و بافتهکارگاه صبح ← کارخانه‌ی سپیده‌دمکتان ← پارچه‌ی کتانی

خیال آباد امکان غیر حیرت بر نمی‌دارد

بساط خودنمایی‌ها مچین بر بود و نابودی

امکان ← جهانِ ممکن و حادثبود و نابودی ← هستی و نیستیخودنمایی‌ها ← جلوه‌فروشی‌هاخیال آباد ← شهرِ خیالیِ وهم

درین گلزار کم فرصت کدامین صبح و کو شبنم

عرق‌ها می‌شمارد خجلت انفاس معدودی

انفاس معدودی ← نفس‌های اندک و شمردهعرق‌ها ← قطراتِ شرمِ پیشانیکم فرصت ← کوتاه‌زمان و زودگذر

خیال آشیان نوبهار کیست حیرانم

که می‌بالد ز چشمم حیرت بوی گل اندودی

خیال آشیان ← آشیانه‌ی خیالنوبهار ← بهارِ نو و آغازِ بهارگل اندودی ← آمیخته به بوی گل

شکرخند کدامین غنچه یارب بسملم دارد

که چون صبحم سراپا پیکر زخم نمک‌سودی

بسملم ← قربانیِ نیمه‌کشته‌امشکرخند ← لبخندِ شیریننمک‌سودی ← نمک‌سوده‌ی زخم

از این سودا که من در چارسوی نُه فلک دارم

همین در سودن دست ندامت دیده‌ام سودی

به هر سو بنگری دود کباب یاس می‌آید

به غیر از دل ندارد مجمر کون و مکان عودی

عودی ← چوبِ عودِ خوشبومجمر ← آتشدانِ عودسوزکباب یاس ← سوختنِ نومیدیکون و مکان ← هستی و جهان

تو هم در آرزوی سیم و زر زنار می‌بندی

مکن طعن برهمن گر کند از سنگ معبودی

برهمن ← روحانیِ هندوزنار ← کمربندِ کفر و بت‌پرستیمعبودی ← بت و معبودِ سنگی

علاج زندگی بی نیستی صورت نمی‌بندد

چو زخم صبح دارم در عدم امید بهبودی

زخم صبح ← شکافِ سپیده چون زخمعدم ← نیستیِ مطلقنیستی ← فنا و نابودیِ نفس

به چندین داغ آهی از دل ما سر نزد بیدل

چراغ لالهٔ ما نیست تهمت قابل دودی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗