› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1516

به کوی دوست که تکلیف بی‌نشانی بود

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انیبودردیف بوددشواری دشوار

به کوی دوست که تکلیف بی‌نشانی بود

غبار گشتنم اظهار سخت جانی بود

ز ناتوانی شبهای انتظار مپرس

نفس کشیدن من بی تو شخ‌کمانی بود

گذشتم از سر هستی به همت پیری

قد خمیده پل آب زندگانی بود

به هیچ جا نرسیدم ز پرفشانی جهد

چو شمع شوخی پروازم آشیانی بود

خوش آن نشاط که از جذبهٔ دم تیغت

چو اشک خون مرا بی‌قدم روانی بود

من از فسرده‌دلی نقش پا شدم ورنه

به طالع کف خاک من آسمانی بود

گلی نچیده‌ام از وصل، غیر حیرانی

مراکه چون مژه آغوش ناتوانی بود

فغان که چارهء بیتابی‌ام نیافت کسی

به رنگ نالهٔ نی دردم استخوانی بود

چه نقشهاکه نبست آرزو به فکر وصال

خیال بستن من بی تو کلک مانی بود

ز بسکه داشت سرم شورتیغ او بیدل

چو صبح خندهٔ زخمم نمک‌فشانی بود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗