دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2703
بیحاصلیام بست به گردن خم پیری
بیحاصلیام بست به گردن خم پیری
چون بید ز سر تا قدمم عالم پیری
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیحاصلیام ← بیثمری منبید ← درخت بید خمیدهخم پیری ← خمیدگی سالخوردگیعالم پیری ← دنیای سالخوردگی
در عالم فرصت چقدر قافیه تنگ است
مو، رست سیه، پیشتر از ماتم پیری
عالم فرصت ← دنیای کوتاه مهلتقافیه تنگ است ← مجال تنگ و محدود استماتم پیری ← سوگ سالخوردگی
تا پنبه نهد کس به سر داغ جوانی
کافور ندارد اثر مرهم پیری
موقوف فراموشی ایام شبابست
خلدی اگر ایجاد کند عالم پیری
ایام شبابست ← روزگار جوانی استخلدی ← بهشت جاویدانعالم پیری ← دنیای پیریموقوف فراموشی ← بسته به ازیاد بردن
هیهات به این حلقه در دل نگشودند
رفتند جوانان همه نامحرم پیری
حلقه ← دایره و جمع پیراننامحرم پیری ← بیگانه با پیریهیهات ← افسوس؛ دور از دسترس
آزادگی آن نیست که از مرگ هراسد
بر سرو نبستهست خمیدن غم پیری
آزادگی ← بلندهمتی و رهاییخمیدن غم پیری ← کجی از اندوه پیریسرو ← درخت راست و آزاد
دل خورد فشاری که ز هم ریخت نگینش
زین بیش چه تنگی دمد از حاتم پیری
تأثیر نفس سوخت به سامان فسردن
رو آتش یاقوت فروز از دم پیری
آتش یاقوت ← سرخی درخشان یاقوتتأثیر نفس ← اثر دم و جاندم پیری ← نفس و اثر پیریسامان فسردن ← آمادگی سرد شدن
انگشتنمای عدم از موی سپیدم
کردند چو صبحم علم از پرچم پیری
انگشتنمای عدم ← نشانهٔ نیستیعلم ← پرچم و نشانهموی سپیدم ← موی سفید منپرچم پیری ← نشان سالخوردگی
چون موی سپیدی زند از لاف حیا کن
هشدار که زال است همان رستم پیری
بیدل تو جوانی به تک و تاز قدم زن
من سایهٔ دیوار خودم از خم پیری
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حیا
- شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
- غم
- اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شبهای تنهایی.
- سامان
- سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
- اثر
- نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بیاثر است.
غزلهای مرتبط