› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1214

نقش نیرنگ جهان جوهر رم می‌باشد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ممیباشدردیف می باشددشواری دشوار

نقش نیرنگ جهان جوهر رم می‌باشد

صفحهٔ آینه تمثال رقم می‌باشد

یاس انگشت‌نما را ندهی شهرت جاه

موی ماتم‌زده بر فرق علم می‌باشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانگشت‌نما ← انگشت‌نما؛ مشهور به نکوهششهرت جاه ← آوازهٔ مقام و قدرتفرق علم ← بالای پرچمماتم‌زده ← سیاه‌پوش عزا

ربط احباب در این بزم ندامت‌خیزست

دست‌ها درخور افسوس به هم می‌باشد

افسوس ← دریغ و حسرتربط احباب ← پیوند دوستانندامت‌خیزست ← پشیمانی‌آور است

نتوان شد سبب چاک گریبان کسی

پشت ناخن خم از اندوه قلم می‌باشد

هر کجا حکم قضا ممتحن تدبیر است

سپر بیخردان تیغ دو دم می‌باشد

رمز تنزیه حرم فکر برهمن نشکافت

صمد است آنکه هیولای صنم می‌باشد

برهمن ← روحانی هندوتنزیه حرم ← منزه دانستن ساحت قدسصمد ← خدای بی‌نیازهیولای صنم ← ماده و کالبد بت

به خیال دهنت گر نرسم معذورم

مدعا اندکی آن سوی عدم می‌باشد

طاقت خلق به جز عذر طلب پیش نبرد

پا در این مرحله بی‌آبله کم می‌باشد

هستی منفعلم بی‌عرق جبهه نخواست

بر سرم خاک زمینی است که نم می‌باشد

کف افسوس سراغی است زکیفیت عمر

فرصت رفته به این نقش قدم می‌باشد

نقش قدم ← اثر پا؛ رد گذشتهکف افسوس ← کف زدن حسرت

هر چه آید به نظر زان سرکو سجده‌کنید

سنگ و دیوار در کعبه صنم می‌باشد

سرکو ← سر کوی معشوقصنم ← بت؛ معشوقکعبه ← خانهٔ خدا

رگ گردن به حیا راست نیاید بیدل

تا ته پاست نظر بر مژه خم می‌باشد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗