دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1384
ز بسکه منتظران چشم در ره یارند
ز بسکه منتظران چشم در ره یارند
چو نقش پا همهگر خفتهاند بی دارند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبی دارند ← بیدارند، هشیارندنقش پا ← ردّ پا، نشانِ بر خاکچشم در ره ← چشمبهراه، منتظر
ز آفتاب قیامت مگو که اهل وفا
به یاد آن مژه در سایههای دیوارند
آفتاب قیامت ← خورشیدِ رستاخیزاهل وفا ← وفادارانمژه ← مژهٔ یار، نگاهِ معشوق
درین بساط که داند چه جلوه پرده درد
هنوز آینهداران به رفع زنگارند
آینهداران ← آینهداران، جلادهندگانبساط ← عرصه و پهنهجلوه پرده ← نمودِ پردهٔ رنجزنگارند ← زنگزدایی میکنند
مرو به عرصهٔ دعوی که گردنافرازان
همه علمکش انگشتهای زنهارند
عرصهٔ دعوی ← میدانِ لاف و ادعاعلمکش ← برکشیده چون پرچمگردنافرازان ← متکبرانِ سرافراز
ز پیچ و تاب تعلق که رسته است اینجا
اگر سرند که یکسر به زبر دستارند
تعلق ← دلبستگیِ دنیویدستارند ← زیر دستارند، در قید ظاهررسته است ← رهایی یافتهپیچ و تاب ← گره و پیچیدگی
هوس ز زحمت کس دست برنمیدارد
جهانیان همه یک آرزوی بیمارند
دست برنمیدارد ← دست نمیکشدهوس ← خواهشِ سرکش
درین محیط به آیین موجهای گهر
طبایعی که بهم ساختند هموارند
طبایعی ← سرشتها و طبعهامحیط ← اقیانوس، دریای هستیموجهای گهر ← موجهای مرواریدزاهموارند ← یکدست و سازگارند
نبرد بخت سیه شهرت از سخنسنجان
که زیر سرمه چو خط نالهٔ شب تارند
بخت سیه ← بدبختی، بختِ سیاهسخنسنجان ← ناقدان و شاعرانِ دقیقسرمه ← تیرگیِ چشم
به خاک قافلهها سینهمال میگذرند
چو سایه هیچ متاعان عجب گرانبارند
سینهمال ← سینهخیز، با خواریهیچ متاعان ← تهیدستانِ بیکالاگرانبارند ← بارِ سنگین بر دوش دارند
ز شغل مزرع بیحاصلی مگوی و مپرس
خیال میدروند و فسانه میکارند
خیال میدروند ← خیال درو میکنندفسانه میکارند ← افسانه میکارند، پوچ میکارندمزرع بیحاصلی ← کشتزارِ بیثمر
خموش باش که مرغان آشیانهٔ لاف
به هر طرف نگری پرگشای منقارند
آشیانهٔ لاف ← آشیانِ خودستاییخموش باش ← خاموش بمانپرگشای منقارند ← منقارگشا، آمادهی یاوهگویی
ز خودسران تعین عیان نشد بیدل
جز اینکه چون تل برف آبگینهکهسارند
آبگینهکهسارند ← کوههای شیشهایِ شکنندهتعین ← تشخّص و نمودِ فردیتل برف ← تودهٔ برفِ ناپایدارخودسران ← خودرأیان و سرکشان
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غزلهای مرتبط