دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1899
بسکه بیلعل تو رفت از بزم عیش ما نمک
بسکه بیلعل تو رفت از بزم عیش ما نمک
میزند بر ساغر میخندهٔ مینا نمک
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبزم عیش ← مجلس خوشینمک ← مزه، ملاحت و ظرافت
داغ شوقت زِیرمشق منت هر پنبه نیست
اشک خودکافیستگر خواهد کباب ما نمک
داغ شوقت ← سوز و نشان عشق توزِیرمشق ← درخور تمرین و منتنمک ← چاشنی سوز و مزهپنبه ← پنبهٔ التیام داغکباب ما ← وجود سوختهٔ ما
جسم راحت خواه و دل جمعیت و عمر امتداد
با چنین توفان حاجت دارد استغنا نمک
ای خرد خمخانهٔ نازی بجوش آوردهای
باش تا شور جنون ما کند پیدا نمک
پشت بر گل دادن از آثار کافر نعمتی است
جای آن دارد که گیرد چشم شبنم را نمک
اضطراب شعله تسکینش همان خاکستر است
کوشش ما میبرد داغی که دارد با نمک
اضطراب شعله ← بیقراری آتشتسکینش ← آرامبخشیاشخاکستر ← خاکستر؛ پایان سوختنداغی که دارد با نمک ← داغ نمکسود؛ سوزندهتر
بیتبسم نیست با آن جوش شیرینی لبش
تا تو دریابی که درکار است در هر جا نمک
بیتبسم ← بدون لبخندجوش شیرینی ← فوران شیرینینمک ← ملاحت و جذبه
آفت هستی به اسبابی دگر موقوف نیست
زخم صبح از خندهٔ خود میکند انشا نمک
با همه ابرام باید تشنهکام یاس مرد
حرص مستسقی و دارد آبروی ما نمک
بیدل از حسن ملیحش چند غافل زیستن
دیدههای زخم را هم میکند بینا نمک
بینا ← بینا و بیناگرحسن ملیحش ← زیبایی نمکین اودیدههای زخم ← چشممانندِ زخمهانمک ← درمان و ملاحت
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- شبنم
- رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- پیدا
- آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
- شور
- هیجان و جوش؛ نمادِ بیقراریِ عاشقانه و وجد.
- عمر
- زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده میشود.
غزلهای مرتبط