› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1900

غیر خاموشی نداردگفتگوی ما نمک

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انمکردیف نمکدشواری میانه

غیر خاموشی نداردگفتگوی ما نمک

تا به کی بر زخم خود پاشد لب گویا نمک

سیر باغ حسن خواهی از حیا غافل مباش

در دل آب است آنجا سخت ناپیدا نمک

جاده‌ها چون زخم بی‌چاک گریبان نیستند

گرد مجنون تاکجاها ریخت در صحرا نمک

زین‌گلستان هرچه می‌بینی به رنگی می‌تپد

شبنم گل نیست الا بر جراحتها نمک

گرد موهومی به خاک نیستی آسوده بود

باد دامان که شد یارب به زخم ما نمک

محو تسلیم وفایم از فضولیها مپرس

داغ ما را نیست فرق از پنبه کردن با نمک

درطلوع مهر بی عرض تبسم نیست صبح

هر که گردد خاک راهت می‌کند پیدا نمک

چاره خون عافیتها می‌خورد هشیار باش

نسبت مرهم قوی افتاده اینجا با نمک

بی‌تغافل ایمن از آفات نتوان زبستن

دیدهٔ باز است زخم و صورت دنیا نمک

طبع دانا می‌خورد خون از نشاط غافلان

خندهٔ موج است بیدل بر دل دریا نمک

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗