دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1190
راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد
راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد
در مردمک سیاهی نور است غش نباشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندحبش ← حبشه؛ سیاهپوستانزنگ ← زنگبار؛ سیاهپوستانغش ← ناخالصی و آمیختگیمردمک ← مردمک چشم
یاران به شرم کوشید کان رمز آشنایی
بیپرده نیست ممکن بیگانهوش نباشد
بیگانهوش ← بیگانهمانندبیپرده ← آشکار و بیحجابرمز آشنایی ← راز دوستی و معرفت
تا از نفس غباریست باید زبان کشیدن
در وادی محبت جز العطش نباشد
العطش ← فریاد تشنگیزبان کشیدن ← لب فروبستنغباریست ← غبار خودی هست
بر خوان عشق نتوان شد محرم حلاوت
تا انگبین شمعت انگشت چش نباشد
انگبین ← عسلانگشت چش ← انگشت چشندهخوان عشق ← سفرهٔ عشقمحرم حلاوت ← آشنای شیرینی
بر تختهٔ من و ما خال زیاد وهمیم
بازبچه عدم را این پنج و شش نباشد
بازبچه عدم ← بازیچهٔ نیستیتختهٔ من و ما ← تختهٔ نرد انانیتخال زیاد ← مهرهٔ اضافهوهمیم ← خیال و پنداریمپنج و شش ← تاس نرد
خواهی به دیر کن ساز خواهی به کعبه پرداز
هنگامهٔ نفسها بیکشمکش نباشد
دیر ← معبدهنگامهٔ نفسها ← غوغای نفسهاکعبه ← خانهٔ خدا
از شیشهٔ تعین ایمن نمیتوان زیست
در طبع ما گدازیست هر چند غش نباشد
شیشهٔ تعین ← شیشهٔ تشخص و تعینغش ← ناخالصیگدازیست ← ذوبشدنی است
از ضعف بییها بر خاک سجده بردیم
بید آبرو نریزد گر مرتعش نباشد
بید ← درخت بید لرزانبییها ← پیریهامرتعش ← لرزان
حیف است دست منعم در آستین شود خشک
این نان نمک ندارد تا پنجهکش نباشد
منعم ← توانگر و بخشندهنمک ندارد ← بیقدر و بیمزه استپنجهکش ← گدای دستدراز
زاهد ز عیش رندان پر غافل است بیدل
فردوس در همینجاست گر ریش و فش نباشد
رندان ← آزادگان رندریش و فش ← ریش و فخر ظاهریزاهد ← پارسای خشکفردوس ← بهشت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
- طبع
- سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
- راحت
- آسایش و آرام؛ نزدِ بیدل آرامشی که در ترکِ آرزو هست.
- محبت
- دوستی و مهر؛ بنیادِ عشق و کششِ جان به سویِ معشوق.
- عیش
- خوشی و کامرانی؛ نمادِ لذتِ زودگذرِ زندگانی.
غزلهای مرتبط