› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1184

تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انباشدردیف نباشددشواری نسبتاً آسان

تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد

باید میان یاران ما و شما نباشد

بر ما خطا گرفتن از کیش شرم دور است

کس عبب‌کس نبیند تا بی‌حیا نباشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌حیا ← بی‌شرمعبب‌کس ← عیب دیگریکیش شرم ← آیین و مذهب شرم

با هر که هر چه گویی سنجیده بایدت گفت

تا کفهٔ وقارت پا در هوا نباشد

سنجیده ← با اندیشه و اندازهپا در هوا ← نااستوار و لرزانکفهٔ وقارت ← ترازوی متانت تو

ابرام بی‌نیازان ذلت‌کش غرض نیست

گر در طلب بمیرد همت گدا نباشد

ابرام ← پافشاری و اصراربی‌نیازان ← مستغنیان و بی‌نیازانذلت‌کش ← خوارکنندههمت گدا ← همت گدایانه

از سفله آنچه زاید تعظیم را نشاید

نقشی که جوشد از پا جز زیر پا نباشد

در پایت آنچه ریزد تا حشر برنخیزد

خون وفاسرشتان رنگ حنا نباشد

حشر ← روز قیامترنگ حنا ← رنگ گذرا چون حناوفاسرشتان ← وفاداران سرشتی

شمع بساط ما را مفت نفس‌شماری ست

این یک دو دم‌تعلق آتش چرا نباشد

بساط ← گستره و مجلسدم‌تعلق ← وابستگی یک‌دو دمنفس‌شماری ← شمردن نفس‌ها و دم‌ها

حرف زبان تحقیق بی‌نشئهٔ اثر نیست

در کیش راستی‌ها تیر خطا نباشد

تحقیق ← حقیقت‌جوییکیش راستی‌ها ← آیین راستی

چون موی چینی اینجا اظهار سرمه رنگ‌ست

انگشت زینهاریم ما را صدا نباشد

انگشت زینهاریم ← انگشت هشداردهندهٔ ماموی چینی ← خط باریک نقاشی چینی

خو دارد آن ستمگر با شیوهٔ تغافل

بیگانه‌اش مفهمید گو آشنا نباشد

تغافل ← تجاهل عمدیخو دارد ← عادت داردمفهمید ← مپندارید

بیرون این بیابان پر می‌زند غباری

ای محرمان ببینید امید ما نباشد

شیرینی آنقدر نیست در خواب مخمل ناز

مژگان بهم نچسبد تا بوریا نباشد

بهم نچسبد ← بسته و پیوسته نشودبوریا ← حصیر درشتمخمل ناز ← ناز مخملین و نرم

فطرت نمی‌پسندد منظور جاه بودن

تا استخوان به مغز است باب هما نباشد

در مجلسی که عزت موقوف خودفروشی‌ست

دیگر کسی چه باشد گر میرزا نباشد

موقوف ← وابسته و مشروطمیرزا ← عنوان اشرافی و اعیانی

در صحبتی که پیران باشند بی‌تکلف

هر چند خنده باشد دندان‌نما نباشد

جز عجز راست ناید از عاریت‌سرشتان

دوشی که زیر بار است خم تا کجا نباشد

عاریت‌سرشتان ← دارندگان سرشت عاریه‌ایعجز ← ناتوانی و فروتنی

گرد دماغ همت سرکوب هر بنایی‌ست

قصر فلک بلند است گر پشت پا نباشد

سرکوب ← ویران‌کننده و کوبندههمت ← ارادهٔ بلندپشت پا ← لگدزدن و خوارشمردنگرد دماغ ← غرور و باد دماغ

در محفلی که احباب چون و چرا فروشند

مگشا زبان که شاید آنجا حیا نباشد

احباب ← دوستانحیا ← شرممگشا ← مگشای؛ باز مکنچون و چرا ← اعتراض و چون‌وچرا

بیدل همان نفس‌وار ما را به حکم تسلیم

باید زدن در دل هر چند جا نباشد

تسلیم ← سرسپردگیزدن در دل ← فرودآمدن در دلنفس‌وار ← همچون نفس
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗