› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 434

عشرت‌فروز انجمن هستی‌ام حیاست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه استدشواری دشوار

عشرت‌فروز انجمن هستی‌ام حیاست

چون شبنم گلم، عرق آیینهٔ بقاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانجمن هستی‌ام ← محفلِ هستی منعرق آیینهٔ بقاست ← رطوبت/شرمِ آیینهٔ جاودانگی استعشرت‌فروز ← روشن‌کنندهٔ عیش

باشد که نکهتی به مشام اثر رسد

عمری‌ست نقد دست نیازم گل دعاست

مشام اثر ← مشامِ دریافت و تأثیرنقد دست نیازم ← سرمایهٔ دستِ نیاز مننکهتی ← بوی خوشیگل دعاست ← گلِ دعا

کو مشتری که سرمه ی عبرت کشد به چشم

یعنی شکست قیمتم اجزای توتیاست

اجزای توتیاست ← پاره‌های توتیا/داروی چشم استسرمه ی عبرت ← سرمهٔ پند و عبرتشکست قیمتم ← شکسته‌شدنِ ارزش منمشتری ← خریدار

آن گوهر شکسته دلم کاندرین محیط

گرداب، بهر دانهٔ من سنگ آسیاست

می‌جوشم از طبیعت آفات روزگار

هرجا شکست موج زند، حسرتم صداست

از بس گذشته‌ام ز فریب جهان رنگ

آیینه گربه پیش کشم عکس بر قفاست

گم‌کردگان چشمهٔ آب حیات را

در دشت عجز تیغ تو انگشت رهنماست

انگشت رهنماست ← انگشتِ راهنما استدشت عجز ← صحرای ناتوانیچشمهٔ آب حیات ← چشمهٔ جاودانگی؛ تلمیح اسکندر

تا چشم بازکرده‌ای از خود گذشته‌ای

زین بحر تا کنار همین یک بغل‌.شناست

از خود گذشته‌ای ← از خویش فانی شده‌ایبغل‌.شناست ← یک بغل شنا؛ فاصله‌ای کوتاه

چینی شود خموش بهٔک موی‌سرمه رنگ

با صدهزار موی خروش سرت چراست

خروش سرت ← غوغا و فریادِ سر توموی‌سرمه رنگ ← تارِ سرمه برای رنگچینی ← ظرفِ چینی

محو جمال، ننگ فضولی نمی‌کشد

نظاره در قلمرو آیینه نارساست

ما دردسر، ز افسر دولت نمی‌کشیم

بخت سیاه ما چه کم از سایهٔ هُماست

افسر دولت ← تاج و افسرِ سلطنتبخت سیاه ← بدبختی و شوربختیسایهٔ هُماست ← سایهٔ همای سعادت است

عمری‌ست در طلسم کدورت نشسته‌ایم

بیدل غبار خاطر ما آشیان ماست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗