› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 361

گر در این بحر اعتباری از هنر می‌دارد آب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رمیداردابردیف می دارد ابدشواری درآمدنی

گر در این بحر اعتباری از هنر می‌دارد آب

قطرهٔ بی‌قدر ما بیش ازگهر می‌دارد آب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداعتباری از هنر ← قدر و ارج هنربحر ← دریاقطرهٔ بی‌قدر ← قطره‌ای بی‌ارزشمی‌دارد آب ← قدر و آبرویی دارد

فیض دریای‌کرم با حاجت ما شامل است

تشنگی اصلیم ما را در نظر می‌دارد آب

تشنگی اصلیم ← عطش ذاتی ماحاجت ← نیازشامل ← فراگیرفیض دریای‌کرم ← برکت دریای بخشش

نرم‌رفتاری به معنی خواب راحت‌کردن است

بستر و بالین هم از خود زیر سر می‌دارد آب

بستر و بالین ← جای خوابخواب راحت‌کردن ← آسوده‌خوابیدننرم‌رفتاری ← رفتار نرم و ملایم

آفت ممسک بود تقلید ارباب‌کرم

کاغذ ابری کجا چون ابر برمی‌دارد آب

برمی‌دارد آب ← آب برمی‌گیردتقلید ارباب‌کرم ← تقلید بخشندگانممسک ← بخیل و خسیسکاغذ ابری ← کاغذ نقش‌ابر

زندگانی هم نماند آنجاکه افسرد عتبار

در شکست رنگ گل‌ها بال و پر می‌دارد آب

افسرد عتبار ← اعتبار افسرده شدبال و پر می‌دارد آب ← آب بال‌وپر می‌یابدشکست رنگ ← پژمردگی رنگ

تا نمیری تشنه‌کام ناامیدی، گریه کن

خاک این وادی به قدر چشم تر می‌دارد آب

تشنه‌کام ناامیدی ← عطشان در ناامیدیچشم تر ← چشم اشکبار

سیل راحت‌هاست کسب اعتبارات جهان

خانهٔ آیینه را هم دربه‌در می‌دارد آب

خانهٔ آیینه ← خانهٔ آینهدربه‌در ← سرگردانکسب اعتبارات ← به‌دست‌آوردن جاه‌ها

تا نفس باقی‌ست ما را باید از خود رفت و بس

جاده‌های موج دایم در نظر می‌دارد آب

از خود رفت ← از خود بی‌خود شدنجاده‌های موج ← راه‌های موجنفس باقی‌ست ← جان هنوز هست

در محبت‌گر هجوم‌گریه را این‌قدرت است

عاقبت چون خشکی‌ام از خاک برمی‌دارد آب

خشکی‌ام ← خشکی منهجوم‌گریه ← یورش اشک

شور عمر رفته سیلاب بنای هوش‌هاست

از صدا عمری‌ست ما را بیخبر می‌دارد آب

بیخبر ← ناآگاهشور عمر رفته ← غوغای عمر سپری‌شده

شرم بیدردی‌تری در طبع ما می‌پرورد

تا تهی از ناله شد نی در شکر می‌دارد آب

شکر ← شکر و شیرینیطبع ← سرشتنی ← نی موسیقی

تختهٔ مشق کدورتهامباش از اعتبار

تیغ در زنگ است بیدل هر قدر می‌دارد آب

تیغ در زنگ ← شمشیر زنگ‌زدهمی‌دارد آب ← آب دارد؛ زنگ می‌گیرد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗