› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 212

آیینهٔ چندین تب و تاب است دل ما

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اباستدلماردیف است دل مادشواری نسبتاً آسان

آیینهٔ چندین تب و تاب است دل ما

چون داغ جنون شعله نقاب است دل ما

عمری‌ست که چون آینه در بزم خیالت

حیرت نگه یک مژه خواب است دل ما

ماییم و همین موج فریب نفسی چند

سرچشمهٔ مگویید سراب است دل ما

پیمانهٔ ما پر شود آندم که ببالیم

در بزم تو هم ظرف حباب است دل ما

آتش زن ونظارة بیتابی ماکن

جز سوختن آخربه چه باب است دل ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندباب ← در؛ مقولهبیتابی ← بی‌قراری

لعل تو به حرف آمد و دادیم دل از دست

یعنی به سؤ‌ال تو جواب است دل ما

به حرف آمد ← سخن گفتسؤ‌ال ← پرسشلعل ← لبِ سرخ؛ گوهر

ما جرعه‌کش ساغر سرشارگدازیم

شبنم صفت از عالم آب است دل ما

جرعه‌کش ← نوشندهٔ جرعهشبنم صفت ← مانندِ شبنم

تا چیست سرانجام شمار نفس آخر

عمری‌ست که درپای حساب است دل ما

حسرت ثمر کوشش بی‌حاصل خویشیم

ازبس که نفس سوخت‌کباب است دل ما

حسرت ثمر ← میوهٔ حسرتکوشش بی‌حاصل ← تلاشِ بی‌نتیجه

دریا به حبابی چقدر جلوه فروشد

آیینهٔ وصلیم و حجاب است دل ما

جلوه فروشد ← خودنمایی کندحبابی ← حبابِ ناپایدارحجاب ← پرده و مانع

صد سنگ شد آیینه وصد قطره‌گهربست

افسوس همان خانه خراب است دل ما

خانه خراب ← ویران و پریشان

تا جنبش تار نفس افسانه طراز است

بیدل به کمند رگ خواب است دل ما

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗