› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1505

یک دو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ینهبودردیف بوددشواری دشوار

یک دو دم هنگامهٔ تشویش مهر و کینه بود

هرچه دیدم میهمان خانهٔ آیینه بود

ابتذال باغ امکان رنگ گردیدن نداشت

هر گلی کامسالم آمد در نظر پارینه بود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندابتذال باغ ← پیش‌پاافتادگی باغامکان ← هستی ممکنرنگ گردیدن ← تحول و رنگ‌به‌رنگ شدنپارینه ← کهنه و از پارسالکامسالم ← که امسال

منفعل می‌شد ز دنیا هوش اگر می‌داشت خلق

صبر و حنظل در مذاق گاو و خر لوزینه بود

حنظل ← هندوانهٔ تلخ صحراییلوزینه ← شیرینی بادامیمذاق ← ذائقهمنفعل می‌شد ← شرمسار می‌شدهوش ← خرد و آگاهی

هیچ شکلی بی‌هیولا قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن کآدم شود بوزینه بود

بوزینه ← میمونقابل صورت ← پذیرندهٔ شکلکآدم شود ← که آدم شود

امتحان اجناس بازار ریا می‌داد عرض

ریش‌ها دیدیم باقیمت‌تر از پشمینه بود

امتحان اجناس ← آزمایش کالاهابازار ریا ← بازار ریاکاریباقیمت‌تر ← گران‌بهاترعرض ← نمایش و عرضهپشمینه ← جامهٔ پشمین درویشی

هر کجا دیدیم صحبت‌های گرم زاهدان

چون نکاح دختر رز در شب آدینه بود

زاهدان ← پارسایان ظاهرنماشب آدینه ← شب جمعهصحبت‌های گرم ← گفت‌وگوهای پرشورنکاح دختر رز ← ازدواج با دختر تاک (می)

خاک شد فطرت ز پستی لیک مژگان برنداشت

ورنه از ما تا به بام آسمان یک زینه بود

تختهٔ مشق حوادث کرد ما را عاجزی

زخم دندان بیشتر وقف لب زیرینه بود

تختهٔ مشق ← لوح تمرینحوادث ← پیشامدهازخم دندان ← جای گاز دندانعاجزی ← ناتوانیلب زیرینه ← لب پایین

در جهان بی‌تمیزی چاره از تشویش نیست

ما به صد جا منقسم کردیم و دل در سینه بود

بی‌تمیزی ← بی‌تشخیص و آشفتگیتشویش ← پریشانیدل در سینه ← دل همچنان در سینهمنقسم کردیم ← پاره و تقسیم کردیم

آرزو‌ها ماند محو ناز در بزم وصال

پاس ناموس تحیّر مهر این گنجینه بود

هر کجا رفتیم بیدل درد ما پنهان نماند

خرقهٔ درویشی ما لختی از دل پینه بود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗