› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1462

آنها که لاف افسر و اورنگ می‌زنند

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نگمیزنندردیف می زننددشواری نسبتاً آسان

آنها که لاف افسر و اورنگ می‌زنند

در بام هم سری‌ست که بر سنگ می‌زنند

جمعی که پا به منزل و فرسنگ می‌زنند

در یاد دامن تو به دل چنگ می‌زنند

چون من کسی مباد نم‌اندود انفعال

کز عکس نامم آینه‌ها زنگ می‌زنند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزنگ می‌زنند ← زنگار می‌گیرند؛ تیره می‌شوندعکس نامم ← بازتابِ ناممنم‌اندود انفعال ← پوشیده از نمِ شرمساری

در باغ اعتبار که ناموس رنگ و بوست

رندان ز خنده گل به سر ننگ می‌زنند

گردون حریف داغ محبت نمی‌شود

این خیمه در فضای دل تنگ می‌زنند

یاران چو گردباد که جوشد ز طرف دشت

دامن به زیر پا به هوا چنگ می‌زنند

طاووس ما خجالت اظهار می‌کشد

زین حلقه‌ها که بر در نیرنگ می‌زنند

ما را به گرد کلفت ازین بزم رفتن است

آیینه‌ها قدم به دل زنگ می‌زنند

زین رهروان کراست سر و برگ جستجو

گامی به زحمت قدم لنگ می‌زنند

گاهی به کعبه می‌دوم و گه به سوی دیر

دیوانه‌ام ز هر طرفم سنگ می‌زنند

بی‌پرده نیست صورت تحقیق کس هنوز

آثار خامه‌ای‌ست که در رنگ می‌زنند

آثار خامه‌ای‌ست ← نقشِ قلمی استبی‌پرده ← آشکار و عریاندر رنگ می‌زنند ← رنگ‌آمیزی می‌کنند؛ می‌آرایندصورت تحقیق ← چهرهٔ حقیقت‌جویی

بیدل به طاق ابروی وهمی‌ست جام خلق

چندانکه هوش‌کارکند بنگ می‌زنند

بنگ می‌زنند ← بنگ می‌کشند؛ مخدر می‌زنندجام خلق ← پیالهٔ مردمهوش‌کارکند ← هوش کار کند؛ بیدار شوند
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗