› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1940

ای بهار جلوه‌ات را شش جهت دربار گل

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارگلدشواری نسبتاً آسان

ای بهار جلوه‌ات را شش جهت دربار گل

بی رخت در دیدهٔ من می‌خلد چون خار گل

یک نگه نظاره‌ات سر جوش صد میخانه می

یک تبسم کردنت آغوش صد گلزار گل

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآغوش صد گلزار ← آغوشِ صد باغِ گلسر جوش ← اوجِ جوششنگه نظاره‌ات ← نگاهِ تماشایی‌ات

درگلستانی که بوی وعدهٔ دیدار توست

می‌کند جای نگه چون برگ از اشجارگل

اشجارگل ← درختانِ گلدرگلستانی ← در باغیوعدهٔ دیدار ← پیمانِ ملاقات

اینقدر در پردهٔ رنگ حنا شوخی کجاست

می‌زند جوش از کف پایت به این هنجارگل

شوخی ← کرشمه و جلوه‌گریهنجارگل ← شیوه‌ی گلپردهٔ رنگ حنا ← پوششِ رنگِ حنا

تا به کی پوشد تغافل بر سراپایت نقاب

در دل یک غنچه نتوان یافت این مقدار گل

بر رخ هر گلبن از شبنم نقاب افکنده‌اند

تا ز خواب ناز گردد بر رخت بیدار گل

خواب ناز ← خوابِ نازآلودنقاب افکنده‌اند ← پرده پوشانده‌اندگلبن ← بوته‌ی گل

نیست ممکن گر کند در عرض شوخی‌های ناز

لاله‌رویان را عرق بی‌رنگ از رخسار گل

عرض شوخی‌های ناز ← جلوه‌نماییِ کرشمه‌هاعرق بی‌رنگ ← عرقِ شرمِ بی‌رنگلاله‌رویان ← زیبارویانِ لاله‌چهره

می‌زند در جمع احباب از تقاضای بهار

سایهٔ دست کرم بر گوشهٔ دستار گل

ساز عیش از قلقل مینا قیامت غلغل است

ابر رنگ نغمه می‌بندد به روی تار گل

ریشه‌ها را گر به این سامان نمو بخشد هوا

موی سر چون خامهٔ تصویر آرد بار گل

نوبهار‌ست و طراوت شوخی‌ای دارد به چنگ

بوی گل از غنچه‌کرده نغمه از منقار گل

طراوت ← تازگیغنچه‌کرده ← از غنچه برآوردهمنقار گل ← منقارِ پرنده‌ی گل‌گونهنوبهار‌ست ← بهارِ نو است

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف

می‌کند در عرض جرأت رنگ استغفار گل

اندیشهٔ لعلش ← خیالِ لبِ یاقوتی‌اشرنگ استغفار ← رنگِ توبه و پوزشعجزم ← ناتوانی‌امعرض جرأت ← جلوه‌ی گستاخی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗