› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1056

نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ربروناردردیف برون ارددشواری درآمدنی

نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد

تبسم شور چندین محشر از کوثر برون آرد

ز ریحان خطت بالد بهار سبزهٔ جنّت

وز آن زلف دو تا روح‌الامین شهپر برون آرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخطت ← موهای نورستهٔ رخسار توروح‌الامین ← جبرئیلریحان ← گیاه خوشبوشهپر ← بال بزرگ و قوی

به گلشن گر ز پا افتد غبار راه جولانت

بهار از غنچه و گل بالش و بستر برون آرد

لبت در خنده گوهر ریزد از آغوش برگ گل

رخت‌گاه عرق از آفتاب اختر برون آرد

اختر ← ستارهرخت‌گاه عرق ← جای عرق بر رخسارگوهر ← مروارید؛ دندان یا سخن ناب

رم دیوانهٔ شوق تو گر جولان دهد گردی

به چندین گردباد آه از دل محشر برون آرد

گرفتم بی‌نقابی رخصت نظّاره است اینجا

نگاهی‌کو که مژگان‌واری از خود، سر برون آرد

بی‌نقابی ← بی‌پردگی و آشکارگیرخصت ← اجازهمژگان‌واری ← همچون مژهنظّاره ← نگاه و تماشا

فسون نوخطی‌های لبت بر سنگ اگر خوانم

گداز حسرتش صد آینه جوهر برون آرد

جوهر ← جلا و صیقلِ آینهفسون ← افسون و جادونوخطی‌های ← نورستگی‌های خطِ لبگداز ← گداختن و ذوب

نمی‌ارزد به رنگ خوش عیار چهرهٔ عاشق

خزان از بوته‌های گل گرفتم زر برون آرد

بوته‌های گل ← بوتهٔ ذوب و بوتهٔ گلخزان ← پاییززر ← طلاعیار ← درجهٔ خلوص و ارزش

همان پیرایهٔ وهم است اگر کامل شود زاهد

هیولا چون در سامان زند پیکر برون آرد

کهن شد سیر این گلشن کنون فال تحیر زن

مگر آیینه گردیدن گل دیگر برون آرد

در این دریا، طلب آیینهٔ مطلوب می‌باشد

گره سازد نفس، غواص، تا گوهر برون آرد

قفس فرسودهٔ گرد هوس‌هایم خوشا روزی

که پروازم چو بوی گل ز بال و پر برون آرد

بال و پر ← بال‌وپرِ پروازهوس‌هایم ← خواهش‌های نفس منگرد ← غبار

اگر صد بار آید موج تیغش بر سرم بیدل

حباب من ز جیب دل سر دیگر برون آرد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗