› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1054

فسردن از مزاج شعله خاکستر برون آرد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ربروناردردیف برون ارددشواری درآمدنی

فسردن از مزاج شعله خاکستر برون آرد

تردد چو نفس سوزد ز خود بستر برون آرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبستر برون آرد ← از بستر برون کندتردد ← دودلی؛ آمد و شدفسردن ← افسردن؛ سرد شدنمزاج شعله ← طبع آتش

به اشکی کلفت از دل کی توان بردن که دریا هم

یتیمی مشکل‌ست از طینت گوهر برون آرد

طینت گوهر ← سرشت گوهرکلفت ← رنج؛ کدورتیتیمی ← یتیمی؛ بی‌کسی گوهر

فنا هم مایهٔ هستی‌ست ازآفت مباش ایمن

که چون بگذشتی از مردن قیامت سر برون آرد

فنا ← نیستی عرفانی؛ محو شدنقیامت ← رستاخیز؛ روز حساب

به نو میدی در این گلشن چو رنگ امید آن دارم

که افسردن ز پروازم پر افشانتر برون آرد

افسردن ← پژمردن؛ سرد شدنرنگ امید ← جلوهٔ امیدنو میدی ← نومیدی تازهپر افشانتر ← بال‌افشان‌تر؛ پرواز بیشتر

ز جوش بیخودی صاف است درد آرزوی دل

خوشا آیینه‌ای کز خویش روشنگر برون آرد

جوش بیخودی ← غلیان بی‌خویشیدرد آرزوی ← درد خواهش دلروشنگر ← نوربخش؛ روشن‌کنندهصاف ← پالوده؛ بی‌درد

غباری از خطش راه نظر می‌زد، ندانستم

که این شمع از پر پروانه‌ها دفتر برون آرد

خطش ← خط روی او؛ سبزهٔ عارضدفتر ← کتاب؛ مجموعهٔ نوشتهراه نظر ← مسیر نگاهپر پروانه‌ها ← بال پروانه‌ها؛ سوختگان

که می‌دانست پیش از دور خط، اعجاز حسن او

که از لعل ترش موج زمرّد سر برون آرد

اعجاز حسن ← معجزهٔ زیباییدور خط ← دوران خط ریش؛ ظهور خط

به گلشن گر بگویم وصف لعل میفروش او

به حسرت شاخ گل از آستین ساغر برون آرد

لعل میفروش ← لب سرخ ساقی

ندارد شبنم من برگ اظهاری درین گلشن

مگر نومیدیم در رنگ چشم تر برون آرد

به پستی تا بماند شوق جهدی کن که خون گردی

چو آب آیینه‌دار رنگ گردد، پر برون آرد

آیینه‌دار رنگ ← بازتاب‌دهندهٔ رنگخون گردی ← خون شوی؛ فدا گردی

فریب جاه از بازیچهٔ گردون مخور بیدل

که می‌ترسم سر بی‌مغزی از افسر برون آرد

افسر ← تاجبازیچهٔ گردون ← بازیچهٔ چرخ روزگار
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗