› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2735

پوچ‌ست قماش تو به اظهار تلافی

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه افیدشواری دشوارتر

پوچ‌ست قماش تو به اظهار تلافی

ای کسوت موهوم فنا رنگ نبافی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتلافی ← جبرانرنگ نبافی ← رنگ و نمود می‌بافیفنا ← نیستیقماش تو ← بافت و جنس وجودتپوچ‌ست ← تهی و بی‌ارزش استکسوت موهوم ← جامهٔ پنداری

نشکافت کس از نظم جهان معنی تحقیق

از بسکه بهم تنگ نشسته‌ست قوافی

بهم تنگ نشسته‌ست ← فشرده و در هم استقوافی ← قافیه‌ها؛ هم‌آوایی‌هامعنی تحقیق ← معنای حقیقی و درستنظم جهان ← سامان عالم

در فکر خودم معنی او چهره‌گشا شد

خورشید برون ریختم از ذره شکافی

خورشید برون ریختم ← آفتاب از ذره آشکار کردمذره شکافی ← شکافتن ذره؛ غور دقیقفکر خودم ← اندیشه در خودچهره‌گشا شد ← آشکار و رخ‌گشا شد

آیینه دلان جوهر شمشیر ندارند

اجزای مدارایی ما نیست مصافی

آیینه دلان ← صاحبان دل صافیجوهر شمشیر ← آب و تیزی تیغمدارایی ← مدارا و سازگاریمصافی ← نبرد و ستیز

زندانی حرمانکدهٔ داغ وفاییم

بر ما نتوان بست خطا‌های معافی

خطا‌های معافی ← گناهان بخشودنینتوان بست ← نمی‌توان نسبت داد

خون ناشده ره در دل ظالم نتوان برد

جز آب که دیده‌ست ز شمشیر غلافی

جز آب ← تنها آبخون ناشده ← بدون خون شدندل ظالم ← دل ستمگرشمشیر غلافی ← تیغ در غلاف؛ بی‌اثر

زین ما و من اندیشهٔ تحقیق که دارد

معنی نفروشی به سخن‌های گزافی

اندیشهٔ تحقیق ← فکر حقیقت‌جوییسخن‌های گزافی ← حرف‌های گزافه و پوچما و من ← خودبینی و دوگانگیمعنی نفروشی ← معنا را مفروش

تا محمل آسایش جاوید توان بست

یک آبلهٔ پاست درین مرحله کافی

آبلهٔ پاست ← تاول پا از راهجاوید ← همیشگیمحمل آسایش ← بارگشت آرامش جاویدمرحله ← منزل سفر

گو این دو سه رنگت به توهّم نفریبد

آیینه مشو تا نکشی منت صافی

زان پیش که احسان فلک شعله فروشد

بیدل عرقی ریز به سامان تلافی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗