دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2034
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم
کز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم
نامی که ندارم هوس نقش نگین داشت
دامان خیالی به ته سنگ گرفتم
عجز طلبم گشت عنان تاب نگاهش
ره بر رم آهو ز تک لنگ گرفتم
چون غنچه شبم لخت دلی در نظر آمد
دامان تو پنداشتم و تنگ گرفتم
خلقی در ناموس زد و داغ جنون برد
من نیز گرفتم که ره ننگگرفتم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندداغ جنون ← نشان دیوانگیناموس ← آبرو و حیثیت
خجلتکش خودسازیام از خودشکنیها
نگشوده در صلح و ره جنگ گرفتم
خجلتکش ← تحملکنندهٔ شرمخودسازیام ← ساختن خویشخودشکنیها ← شکستنهای خویشتن
گر چرخ نسنجید به میزان وقارم
من نیز به همت کم این سنگ گرفتم
این سنگ ← این بار سنگین خواریمیزان وقارم ← ترازوی متانت و سنگینیامهمت کم ← با همت اندک
در ترک تعلق چقدر ناز و غنا بود
بر هر چه هوس پای زد اورنگ گرفتم
تاگرمکنم بستر امنی که ندارم
چون صبح نفس زیر پررنگگرفتم
بستر امنی ← جایگاه امن آسایشنفس زیر ← نفس را زیر بال گرفتن
بیدل نفس آخر ورق آینه گرداند
سیلی به تجرد زدم و رنگ گرفتم
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- غنچه
- گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
- ننگ
- عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
- خجلت
- شرم و سرافکندگی؛ نمادِ حیای سالک در برابرِ حق.
- دامان
- دامنِ جامه؛ نمادِ پناه، توسل و حریمِ محبوب.
غزلهای مرتبط