› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1783

مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ورشدشواری دشوار

مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورش

برای نام اگر جان می‌کنی مگذار در گورش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجان می‌کنی ← جان می‌کنی و رنج می‌بریدردسر شهرت ← رنج نام و آوازهنگین زورش ← نگین قدرت و انگشتری زورش

تلاش منصب عزت ندارد حاصلی دیگر

همین رنج خمیدن می‌کند بر دوش مزدورش

رنج خمیدن ← رنج خم شدنمزدورش ← مزدور و کارگرشمنصب عزت ← مقام ارجمندی

خیالات دماغ جاه تا محشر جنون دارد

بپرس از موی چینی تا چه در سر داشت فغفورش

دماغ جاه ← سرمستی مقامفغفورش ← فغفور، امپراتور چینمحشر ← روز قیامتموی چینی ← موی‌چینی و ظرافت چینی

محالست این که کام تشنهٔ دیدار تر گردد

ز موسی جمع کن دل آتش افتاده‌ست در طورش

دیدار ← دیدار معشوق یا حقطورش ← کوه طورش

به ذوق امتحان ملک سلیمان گر زنی بر هم

نیابی سرمه‌واری تا کشی در دیدهٔ مورش

دیدهٔ مورش ← چشم مورسرمه‌واری ← به‌قدر سرمه، بسیار اندکملک سلیمان ← پادشاهی سلیمان

همه زین قاف حیرت صید عنقا می‌کنیم اما

هنوز از بی‌نیازی بیضه نشکسته‌ست عصفورش

بیضه ← تخمصید عنقا ← شکار سیمرغعصفورش ← گنجشکشقاف حیرت ← کوه قاف حیرت

به عبرت عمر‌ها سیر خرابات هوس کردم

جنون می‌خندد از خمیازه بر مستان مغرورش

خرابات هوس ← میکدهٔ هوسخمیازه ← خمیازهٔ استهزا و بی‌اعتناییمستان مغرورش ← مستان مغرور او

به اظهار یقین رنج تکلف می‌کشد زاهد

ازین غافل که انگشت شهادت می‌کند کورش

اظهار یقین ← نشان دادن یقینانگشت شهادت ← انگشت گواهی و اشارهتکلف ← تکلف و ریاکورش ← کور می‌کند او را

سراغ‌گرد تحقیقی نمی‌باشد درین وادی

سیاهی می‌کند خورشید هم من دیدم از دورش

تحقیقی ← حقیقت‌جوییسراغ‌گرد ← جویا و پی‌جوسیاهی می‌کند ← تیره و تاریک می‌نماید

نمی‌دانم چه ساغر دارد این دوران خودرایی

که در هر سر خمستان دگر می‌جوشد از شورش

خمستان ← میخانه و جای خم‌هادوران خودرایی ← روزگار خودرأیشورش ← جوشش و شور او

گزند ذاتی از بنیاد ظالم‌کم نمی‌گردد

به موم از پردهٔ زنبور نتوان برد ناسورش

ناسورش ← زخم ناسور و کهنه‌اشپردهٔ زنبور ← موم لانهٔ زنبورگزند ذاتی ← آسیب سرشتی

به این شوری که مجنون خیال ما به سر دارد

مبادا صبح محشر با نفس سازند محشورش

شوری ← شور و آشوبمجنون خیال ← خیال مجنون‌وارمحشورش ← همراه محشور کردنش

به یاد صبح پیری کم کم از خود بایدم رفتن

ز آه سرد محمل بسته‌ام بر بوی‌کافورش

بوی‌کافورش ← بوی کافور، نشانهٔ مرگ و پیریصبح پیری ← سپیده‌دم پیریمحمل بسته‌ام ← کجاوه بسته‌ام

فلک هنگامهٔ تمثال زشتی‌های ما دارد

ز خودبینی است‌گر آیینهٔ ما نیست منظورش

خودبینی ← خودبینی و خودنگریمنظورش ← مقصودشهنگامهٔ تمثال ← غوغای تصویر و نقش

انالعشقی است سیر آهنگ تارتردماغی‌ها

تو خواهی نغمهٔ فرعون‌گیر و خواه منصورش

انالعشقی ← اناالعشقی، دعوی عشق همچون اناالحقتارتردماغی‌ها ← نازک‌طبعان تارمانندفرعون‌گیر ← فرعون‌گیرنده، دعوی فرعونیمنصورش ← منصور حلاج

دگر مژگان گشودی منکر اعمی مشو بیدل

که معنی‌هاست روشن چون نقط از چشم بی‌نورش

اعمی ← نابینامنکر اعمی ← انکارکنندهٔ نابینانقط ← نقطهچشم بی‌نورش ← چشم بی‌نور او
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗