› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1118

تدبیر عنان من پر شور نگیرد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ورنگیردردیف نگیرددشواری میانه

تدبیر عنان من پر شور نگیرد

هر پنبه سر شیشهٔ منصور نگیرد

دارد ز سر و برگ غنا دامن فقرم

چینی که به مویی سر فغفور نگیرد

در خلق خجالت‌کش تحصیل‌کمالم

برخرمن من خرده مگر مور نگیرد

با من چو کلف بخت سیاهی‌ست که صدسال

در ماهش اگر غوطه دهم نور نگیرد

نزدیکتر آیید سرابم نه محیطم

معیار کمالم کسی از دور نگیرد

محرومی شوق ارنی سخت عذابی‌ست

جهدی که خروش تو ره طور نگیرد

عریانی از اسباب جهان مغتنم انگار

تا بند گریبان تو هر گور نگیرد

قطع امل الفت دل عقد محال است

چندان ببر این تاک که انگور نگیرد

ای مرده دل آرایش مرقد چه تمناست

نام تو همان به که لب گور نگیرد

بر منتظر وصل مفرما مژه بستن

انصاف، قدح از کف مخمور نگیرد

بیدل هدف ناوک آفات بزرگی‌ست

مه تا به کمالش نرسد نور نگیرد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
نام
نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
برگ
برگِ گیاه یا برگِ ساز و توشه؛ نمادِ ناپایداری و مایه عیش.
گریبان
یقهٔ پیراهن؛ نمادِ تأمل و دریدنِ آن نشانِ شور و جنون.
اسباب
ابزار و وسایل؛ کنایه از سامانِ دنیا و علّتِ گرفتاری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗