› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 798

سرو چمن دل الف شعلهٔ آهی‌ست

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اهیستدشواری دشوار

سرو چمن دل الف شعلهٔ آهی‌ست

سرسبزی این مزرعه را برق گیاهی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندالف شعلهٔ آهی‌ست ← شعلهٔ باریکِ آهِ چون الفبرق گیاهی‌ست ← سبزی زودگذر چون برقسرو چمن دل ← سروِ باغ دل

بی‌جرأت بینش نتوان محو تو گشتن

سررشتهٔ حیرانی ما، مدّ نگاهی‌ست

سررشتهٔ حیرانی ← سرنخ سرگشتگی مامحو تو ← فانی در تو شدنمدّ نگاهی‌ست ← کشش یک نگاه

کی سد ره اشک شود، دامن رنگم

گر کوه بود در دم سیلش پر کاهی‌ست

دامن رنگم ← دامنِ رنگ و ظاهرمسد ره اشک ← مانع راه اشکپر کاهی‌ست ← پر از کاه؛ بسیار سست

جز صیقلی آیینهٔ آب ندارد

هر چند که سرو لب جو، مصرع آهی‌ست

عزت طلبی، جوهر تسلیم به دست آر

اینجا خم طاعت، شکن طرف کلاهی‌ست

جوهر تسلیم ← گوهر سر‌سپردگیخم طاعت ← خمیدگی بندگیشکن طرف کلاهی‌ست ← چین لبهٔ کلاه؛ فروتنیعزت طلبی ← اگر عزت می‌جویی

تا چند زند لاف بلندی، سر گردون

این بیضه به زبر پر پرواز نگاهی‌ست

بر حاصل دنیا چقدر ناز توان کرد

سرتاسر این مزرعه یک مشت گیاهی‌ست

حاصل دنیا ← برآیند و بهرهٔ دنیاناز توان کرد ← می‌توان نازیدیک مشت گیاهی‌ست ← مشتی علف ناچیز

فرش در دل شو، که درین عرصه نفس را

از هرزه‌دوی خانهٔ آیینه پناهی‌ست

خانهٔ آیینه ← خانهٔ پرآیینه؛ پناه وهمفرش در دل شو ← در دل فرش‌آسا فروتن باشهرزه‌دوی ← دویدن بیهوده

زین هستی بیهوده صوابی که تو داری

گر جرم تصور نکنی سخت گناهی‌ست

جرم تصور ← گناه‌پنداشتن وجودصوابی ← کار درست و رواهستی بیهوده ← وجود لغو و بی‌ثمر

فال سر تسلیم زن و ساز قدم کن

تا منزل رحت ز گریان نو راهی‌ست

ساز قدم کن ← آهنگ رفتن کنفال سر تسلیم زن ← سر به تسلیم بسپارمنزل رحت ← منزل کوچ و رحلتتگریان نو ← نوگریانان راه عشق

بیدل پی آن جلوه که من رفته‌ام از خویش

هر نفش قدم، صورت خمیازه آهی‌ست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗