› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2603

ننگ دنیا برندارد همت معنی نگاه

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اهدشواری میانه

ننگ دنیا برندارد همت معنی نگاه

تا بصیرت بر دیانت نیست معراج است جاه

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبصیرت ← بینشِ درونیجاه ← مقام و منزلتِ دنیویدیانت ← دین‌داری؛ پایبندیِ دینیمعراج ← عروجِ معنویهمت معنی ← ارادهٔ معناگرا و معنوی

زبن چمن رشکی‌ست بر اقبال وضع غنچه‌ام

کز شکست دل دهد آرایش طرف کلاه

رشکی‌ست ← رشک و حسدی استزبن چمن ← از بنِ چمن؛ از ریشهٔ باغطرف کلاه ← لبه و کنارهٔ کلاه؛ زیورِ سروضع غنچه‌ام ← حال و وضعِ غنچه‌مانندِ من

طالب وصلیم ما را با تسلی کار نیست

ناله‌گر از پا نشیند اشک می‌افتد به راه

تسلی ← دلداری؛ آرامشِ ظاهریطالب وصلیم ← جویایِ وصالیمناله‌گر ← ناله‌کننده؛ آهِ کشنده

در گلستانی که تخمی از محبت کاشتند

زخم می‌بالد گل اینجا ناله می‌روید گیاه

تخمی از محبت ← بذرِ عشق و محبتمی‌بالد ← رشد می‌کند؛ می‌رویدناله می‌روید ← ناله به‌جای گیاه می‌روید

نقشبندان هوس را نسبتی با درد نیست

خامهٔ تصویر نتواند کشیدن مدّ آه

خامهٔ تصویر ← قلمِ نقاشیمدّ آه ← کشش و امتدادِ آهنقشبندان ← نقاش‌ها؛ صورت‌پردازانهوس ← هوسِ نفسانی؛ خیالِ خام

مایهٔ یمنی ندارد دستگاه آگهی

خانمان مردمان دیده می‌باشد سیاه

جلوه فرش توست اگر از شوخ چشمی بگذری

می‌شود آیینه چون هموار می‌گردد نگاه

تا ابد محو شکوه خلق باید بود و بس

شاه ما آیینه می‌پردازد از گرد سپاه

بی‌تماشا نیست حیرتخانهٔ ناز و نیاز

عشق اینجا آه آهی دارد آنجا واه واه

چون نگه در دیدهٔ حیران ما مژگان گمست

جوهر آیینه در دیوار حل کرد‌ست کاه

جوهر آیینه ← صیقل و حقیقتِ آینهدیدهٔ حیران ← چشمِ سرگشته و مبهوتکاه ← کاه؛ مادهٔ سست و بی‌بهاگمست ← گسسته و پریشان شده

سایه و تمثال محسوب زیان و سود نیست

حیف خورشید‌ی که پرتو باز می‌گیرد ز ماه

تمثال ← صورت و تصویرحیف ← دریغ؛ افسوسمحسوب ← به‌شمار آمده؛ محسوب‌شدهپرتو ← نور و تابش

زبر گردون هرزه شغل لهو باید زیستن

غیر طفلی نیست بیدل مرشد این خانقاه

خانقاه ← خانقاه؛ جایگاهِ صوفیانزبر گردون ← زیرِ آسمان؛ در این فلکلهو ← بازی و سرگرمیِ بیهودهمرشد ← پیر و راهنمای طریقتهرزه شغل ← کارِ بیهوده و عبث
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗