› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1762

هوس وداع بهار خیال امکان باش

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انباشردیف باشدشواری درآمدنی

هوس وداع بهار خیال امکان باش

چو رنگ رفته به باغ دگر گل‌افشان باش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخیال امکان ← پندارِ بودن و شدنی‌بودنرنگ رفته ← رنگِ پریده و محووداع بهار ← بدرودِ بهار و نوبهارگل‌افشان ← گل‌پاش و گل‌ریز

کناره‌جویی ازین بحر عافیت دارد

وداع مجلسیان کن ز دور گردان باش

ز دور گردان ← از کنارِ جمع چرخان و دورعافیت ← رستگاری و سلامتوداع مجلسیان ← بدرود با اهلِ بزمکناره‌جویی ← دوری‌گزینی و انزوا

گرفتم اینکه به جایی نمی‌رسد کوشش

چو شوق ننگ فسردن مکش پر افشان باش

بقدر بی‌سر و پاپی‌ست اوج همت‌ها

به باد ده کف خاک خود و سلیمان باش

اوج همت‌ها ← بلندترین آرزوهاسلیمان ← پادشاهِ کامروا و صاحب‌جاهکف خاک ← مشتِ خاکِ تن

نظاره‌ها همه صرف خیال خودبینی است

به دهر دیدهٔ بینا کجاست عریان باش

اگر گدا ز دلی نیست دیده‌ای بفشار

محیط اگر نتوان بود ابر نیسان باش

ابر نیسان ← ابرِ باران‌زایِ بهاریدیده‌ای بفشار ← اشکی از چشم بفشارمحیط ← اقیانوسگدا ز دلی ← گدایِ دل؛ اهلِ سوزِ درون

سراسر چمن دهر نرگسستان است

تو نیز آینه‌ای بر تراش و حیران باش

به دام حرص چو گشتی اسیر رفتن نیست

به رنگ موج زگرداب‌ها گریزان باش

به رنگ موج ← همچون موجدام حرص ← تلهٔ آز و طمع

مگیر این همه چون گردباد دامن دشت

بقدر آنکه سر از خودکشی‌گریبان باش

خودکشی‌گریبان ← گریبانِ خودفراموشی و محودامن دشت ← پهنه و کنارهٔ صحراگردباد ← بادِ پیچنده و تند

شرار کاغذم از دور می‌زند چشمک

که یک نفس به خود آتش زن و چراغان باش

جنون متاع دکان خیال نتوان بود

به هر چه از هوست واخرند ارزان باش

ارزان باش ← به بهای اندک در دسترس باشمتاع دکان خیال ← کالایِ دکانِ پندارواخرند ← از تو بخرند

درین زمانه ز علم و هنر که می‌پرسد

دو خرگواه کمالت بس است انسان باش

انسان باش ← آدم باش؛ به انسانیت بسنده کنخرگواه ← گواهیِ بی‌ارزش؛ گواهیِ خرکمالت ← کمال و فضیلتِ تو

خبر ز لذت پهلوی چرب خویشت نیست

شبی چو شمع درین قحط خانه مهمان باش

چو شانه‌ات همه‌گر صد زبان بود بیدل

ز مو شکافی زلف سخن پشیمان باش

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗